نمایش خبر نمایش خبر

پلاک... (قسمت سوم)


زهراالسادات متولیان
فصل دوم یک اتفاق ساده
 خلاصه داستان: در قسمت گذشته خواندیم که مادرش با رفتن الیاس به جبهه موافقت کرد و اینک ادامه داستان... 
 بعد از رفتن الیاس خواب و خوراک از من گرفته شده بود ، این دلم مجال یک لحظه آرامش را به من نمی داد مادرم با دیدن اینهمه بی قراری و بی تابیِ من ، نگران حالم بود؛یک هفته ای می شد که رفته بود،نه خبری ازش داشتم و نه نامه ای به من داده بود هر صبح و شام منتظر خبری از او بودم،دیوانه وار به عکس الیاس که روی طاقچه اتاق گذاشته شده بود می نگریستم و به پهنای صورت اشک میریختم .
صدای درب بود پدرم طبق عادات همیشگی نان گرفته بود؛بوی نان تازه در تاریکیِ خیالم پخش شده و مادرم در نبود من درآشپزخانه بساط صبحانه را مهیا کرده و منتظر من بود.پس از صرف صبحانه خواستم برخیزم تا صبحانه کیانوش را بدهم که ناگاه پدرم گفت صبر کن و در آن حال پاکت نامه ای سفید که روی آن نوشته ای خود نمایی میکرد را از جیب پیرهنش بیرون آورد و گفت:بیا د خترم این هم نامه ای از الیاس از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم سریع نامه را ازدست پدرم گرفتم و با شور و شوقی وصف ناشدنی آن را گشودم  و شروع کردم به خواندن آن 
بسم رب الشهداء والصدیقین
مادرم سلام امیدوارم حالت خوب باشد و بی قرار من نباشی اگر از حال من هم جویا باشی نگران نباش خوبم اما دلتنگی امانم را بریده و روزی هزار بار دلم برای شما پر میکشد اگر خدا بخواهد تا چند وقت دیگر مرخصی می گیرم و به دیدارتان می شتابم سلام من را به همه برسان و برایم دعا کن.
پسر حقیرت الیاس
 
نامه از اشکهای من خیس شده بود اکنون که از الیاس خبری گرفته بودم حالم خوب بود و حداقل خیالم راحت بود که الیاس حالش خوب است. آن روز دلم خیلی گرفته بود تصمیم گرفتم به زیارت امامزاده(ع) بروم تا حال و هوای معنوی بگیرم کیانوش را آماده کرده ، چادر مشکی ام را که پایینش کمی خاک نشسته بود، تکانده و به سر انداختم و به همراه کیانوش تاکسی گرفته و عازم امامزاده شدیم آن روز پنج شنبه بود و شلوغ و هرکسی برای اموات خود خیرات میکرد ،دم دمای غروب بود 
صدای مؤذن بلند شد الله اکبر . . .
من درحالی که دسته ویلچر کیانوش را گرفته بودم با دیدن گنبد و گلدسته ها قدم هایم را یواش تر کرده و هر دو به امامزاده عرض ادب نموده و سلام دادیم پس از نماز به داخل حرم رفتم و برای سلامتی الیاس و تمام کسانی که به جبهه رفته بودند دعا کردم موقع برگشت انگار تمام وجودم سبک شده بود.
وارد خانه که شدیم بساط شام را مادرم آماده کرده بود با دیدن بشقابی از تخم مرغ و سیب زمینی و چند کاسه ماست که با نعناع مزین شده بود و بشقابی از سبزی و تربچه سرخ چار قاچ شده ای در میانش که در سفره خود نمایی میکرد اشتهایم چند برابر شد ابتدا شام کیانوش را داده وسپس خودم خوردم و بعد از شستن ظرفها آنها را با دستمال خشک کرده و داخل کمد گذاشتم و بعد از چند دقیقه صحبت کردن با مادرم به اتاقم رفتم و برای اولین بار با خیالی آسوده به خواب رفتم. چند روز بعد در یک صبح سرد در حیاط خانه مشغول جارو کردن برگهای پاییزی بودم که ناگهان کسی درب خانه را زد شتابان چادرسفیدی که گلهای ریز صورتی روی آن خودنمایی میکرد را به سر انداخته و به سمت در رفتم؛تا درب را گشودم با دیدن الیاس رو به رو شدم رنگ ازچهره ام پرید خنده برلبانم نقش بست وچندقطره ای اشک شوق روی گونه ام افتادچقدر الیاس با ان کفشهای کتانی و لباس سبز یشمی ای که بر تن داشت جذاب و دیدنی شده بود چقدر انتظارش را میکشیدم و حال با دیدنش انگارکه تمام دنیا را به من داده باشندخوشحال بودم پس از یک سلام تنها و پر از مهراورادراغوش گرفته و بوسیدم شتابان دستش را گرفته و به داخل خانه به سوی اتاق کشیدم اقا جان و مادر جان با دیدن الیاس او را در اغوش گرفته و بوسیدند پس ازان به دیدن کیانوش رفت و سپس روی صندلی چوبی کنار میز نشست تا خستگی از تنش بیرون رود اون روز یه دل سیر با الیاس صحبت کردم . بیش از یک هفته مرخصی نگرفته بود و مجدد باید بر میگشت چند روزی که آمده بود با هم به امامزاده و چند جای دیگر رفتیم به یک پلک به هم زدن یک هفته گذشت و روز آخر فرا رسید و الیاس دوباره باید میرفت اما بهم قول داد عید امسال کنارم باشد سینی از آینه قران و کاسه ملامین آبی که داخل آن چند برگ انداخته بودم درست کرده و الیاس را همراه با ان بدرقه کردم.