نمایش خبر نمایش خبر

پلاک... (قسمت دوم)


بخش دوم (یک اتفاق ساده)
 
زهرا السادات متولیان|
خلاصه داستان: در قسمت گذشته خواندیم که الیاس از مادرش اجازه رفتن به جبهه را می خواهد و دل نگرانی نیز مادرش برای این تصمیم شروع می شود و اینک ادامه داستان... 
الیاس در کنارم ایستاده و منتظر جواب من بود، وقتی با موافقت کردن من برای رفتنش روبرو شد یکه خورد و خنده بر لبانش نقش بست و از روی شوق، چند قطره ای اشک روی گونه اش غلتان شد، سر خم کرد و دستانم را بوسید و در حالی که اشک هایم را پاک می کرد، گفت: مادر مطمئن باش، از این تصمیمت هیچوقت پشیمان نخواهی شد. پاهایم ذق ذق می کرد، دیگر نمی توانستم بایستم، تو اون «گیر وبیر» سر انگشتی نرم به درب خورده بود، خشی خشی خفه بود و ما در آن همهمه ی افکار،صدا  درب، را نشنیده بودیم، چند دقیقه بعد ضربه سنگینی که پله ها را می لرزاند و بکوب بکوب بالا می آمد، من والیاس را به خود آورد؛ و پشت بندی، مشت گره کرده ای محکم به در خورد و پیرزن دهان باز کرد تا حرفی بزند، اما؛ من از جا برخاستم و شتابان به سوی در رفتم، زبانه در را کشیدم و در را باز کردم، زن صاحب خانه بود، آمده بود تا مزد اجاره منزلش را بگیرد، اما دیگر پولی برایمان نمانده بود، از فرط خجالت و ناراحتی زبانم بند آمده و پاهایم به لرزه افتاده ، دهان باز کردم تا حرفی بزنم! انگار می دانست که باید دست خالی برگردد، میان حرفم پرید و گفت: می خواهد مزد اجاره خانه اش را زیاد کند، اگر توان پرداخت آن را نداریم، هر چه زودتر خانه اش را تخلیه کنیم، یک هفته ای از او مهلت خواستم تا هم اجاره اش را بیاورم و منزلی دیگر برای سکونت پیدا کنیم.
در را بستم، از فرط عصبانیت و ناراحتی دست و پاهایم به لرزه افتاده بود، تا اکنون حقوق پسر کمک خرج زندگی مون بود، اشک در چشمان الیاس حلقه زد و با ناراحتی گفت:مادر تا کی می خواهی غرولندهای این صاحبخانه و زنش را تحمل کنی، من که تا چند وقت دیگر می روم، تو و پدر هم بهتر است پیش آقاجان و مادر جان زندگی کنید، تا من هم خیالم آسوده تر باشد، چاره ای نبود، دیگر پولی برایم باقی نماده بودو همین کار را باید می کردم.
لحظه لحظه در کنار الیاس بودن دنیایی بود، می خواستم چند روزی که مانده از او جدا نباشم، ای کاش من هم می توانستم همراهش بروم و در کنارش باشم، اما؛ چاره ای به جز تنها رفتن نبود، شبی که قرار بود فردایش به جبهه برود تا صبح چشم به هم نذاشتم و به صورتش خیره شده بودم، انگار از نگاه کردن به الیاس سیر نمی شدم، انگار الیاس هم خوابش نمی برد، برخاسته بود و به چشم های پف آلود سرخ شده و صورت خیس من نگاه کرد و گفت: مادر چه شده، چرا این قدر بی قراری می کنی، من که هنوز کنارتم، اصلاً بهت قول می دهم زود برگردم.صدای اذان که بلند شد، برخاستم و بعد از وضو گرفتن کنار هم ایستادیم و نماز خواندیم، سپس الیاس به اتاق کیانوش رفت و از او هم خداحافظی کرد، کیانوش هم از رفتن الیاس ناراحت بود،ساعت 6 بود که الیاس وسایل مورد نیازش را آماده کرد و داخل ساک گذاشت و من او را او را با سینی از آینه و قرآن بدرقه کردم و سپس تاکسی گرفته و من نیز همراه او رفتم به جایی که باید سوار اتوبوس می شد و می رفت موقع خداحافظی الیاس رو به من کر دتا از من خداحافظی کند، حرفش را قطع کردم و گفتم: مگر می خواهی برنگردی که از من خداحافظی می کنی، من با تو وداع نمی کنم، تو هم قول بده که زود برگردی!
الیاس رفت و من ماندم و یک دنیا تنهایی محض!
نسیم سردی می وزید و صدای له شدن برگ های پاییزی زیر پاهایم، تنم را می لرزاند، به یاد آوردم، مواقعی که الیاس گریان و نالان با زخم و جراحت های ریز و درشتش که از سر شیطانی در کوچه ها بر سرش آمده بود به خانه می آمد و من بر روی زخم هابش مرهم گذاشته و می گفتم: مادر جان بزرگ می شوی و و تمام این دردهای کوچک یادت می رود، چشمانم از پندی که آن روزها به پسرم داده بودم، غرق اشک می شد و از خودم پرسیدم، راستی، الیاس آنقدر بزرگ شده که آن دردها به خاطر نداشته باشد. با این که مدتی از رفتنش نگذشته بود، اما؛ مثل این بود که مدت طولانی است که از من دور شده است، آن خانه بدون الیاس برایم سرد و خاموش بود، بوی الیاس هنوز در فضای خانه به مشام می رسید، ناهار کیانوش را طبق روال همیشه قاشق قاشق به دهانش برده و او با بی میلی و بی اشتهایی می خورد،  انگارنگرانی او هم کمتر از من نبود، آن روز من برای کیانوش درد دل کردم و اشک ریختم، پول زیادی نیز برای اجاره خانه نداشتیم و باید هر چه زودتر خانه را خالی می کردیمو به خانه مادری ام می رفتیم. در تمام شب فکر و خیال الیاس خواب را از من گرفته بود و با ناراحتی بلند شدم و قرآن را از طاقچه برداشته و آن را گشودم  و شروع کردم به خواندن قرآن!
آن شب را به سختی صبح کردم، مادرم صبح زنگ زد و گفت: عزیزم نگران نباش، مطمئن باش که الیاس زود بر می گردد، چند روز بعد تمام پول اجاره خانه را به صاحب خانه دادیم و سپس اثاث کشی کرده و به خانه مادری ام رفتیم...  
 ادامه دارد...