نمایش خبر نمایش خبر

پلاک... (قسمت اول)


بخش دوم (یک اتفاق ساده)
زهرا السادات متولیان| به روی صندلی چوبی ای در حیات خانه نشسته بودم و به دوراز، گذشته نافرجامی که داشتم به آواز پرندگان گوش می دادم، صدای دلنشین آواز پرندگان، فضای حیات را پر کرده بود، پژواک خش خش برگ های زرد خشک شده درخت که باد آنها را روی زمین به حرکت در آورده بود آرامش خاصی به من می داد. ناگاه صدای مادر گفتن پسرم، که کنارم، با دو استکان کمر باریک لب طلایی چای ایستاده بود، مرا از عالم کائنات رهاند و آرامشم را دو چندان کرد. 
صورت ماهش گل انداخته بود، چه می توانست، او را تا به این حد خوشحال کرده باشد. چشمانش برق می زد. و من و پسرم الیاس به هم قول داده بودیم، مدتی از روز را برای هم وقت بگذاریم و به درد دل ها و مشکل های همدیگر گوش بدهیم و حداقل چند ساعتی در روز را در کنار یکدیگر باشیم. بعد از کلی صحبت کردن، دلیل شعف و شادابی اش را پرسیدم: الیاس در جواب گفت: مادر یه چیزی می گم نه نیار، با کلی کلنجار رفتن با خودم یه تصمیمی گرفتم. می خواهم من هم به جبهه بروم. با شنیدن این حرف از دهان الیاس، تمام تنم لرزید و نگاه ثابتم به الیاس خیره ماند، مانند کوهی، یخ شده بودم، منی که تمام دلخوشیم در زندگی الیاس بود حال باید دوباره تنها می شدم، من با بودن در کنار الیاس خو گرفته بودم، چگونه می توانستم تک پسر دردانه ام را به جبهه بفرستم، پای جانش در میان بود. ممکن بود او را از دست بدهم. الیاس در حالی که جرعه جرعه چایش را می نوشید به دنبال پاسخی مناسب می گشت، اما، من با صراحت تمام گفتم: نه، نمی توانم دوریت را تحمل کنم، تو بروی با خیال ونگرانی تو، تنها چه کار کنم؟ اما، الیاس مصمم بود و می گفت: مادر حرف از شرافت انسانی است، حرف ایمان، عقیده و انسانیت مطرح است. فکر می کنی، درست است من با خیال آسوده اینجا بنشینم و هموطنانم، یکی پس از دیگری کشته شوند. منم باید مانند بیشتر دوستانم به میدان بروم و تا پای جانم بجنگم، تو هم که تنها نیستی، آقا جان و مادرجان هستند، مطمئن باش تا بتوانم مرخصی می گیرم و بهت سر می زنم، و اگر هم نشد، با نامه تو را از احوالم باخبر می کنم، برخاستم و سریع به سمت اتاق رفتم، می خواستم خود را از تشویش و دودلی رها سازم و تکلیفم را با تنها پسرم یکسره کنم، چند قدمی بیش نرفته بودم، که ناگهان قرآنی از روی طاقچه ی اتاق مرا به سوی خود کشید. هر هنگام تردید و دودلی به من روی می آورد به قرآن پناه می بردم و کلام خدا و قرآن به مانند روزی برایم روشن بود، بوسیدمش و در آن خلوت پر معنی به درگاه حضرت حق پناه بردم، اشک از دیدگانم فرو غلتید و دلم از سینه برون آمد و پرواز کنان اوج گرفت  و به آن سوی آفاق و افلاک عروج کرد شاید هم به اصل آبادخویش رفته بود، دیگر دلم را گم کرده بودم، من بودم، ودیدگانی خیس و بغضی در گلو شکسته، و نالان قرآن را گشودم، اما اشک امانم نمی داد، لحظه ای درنگ کردم، تا اشک مجالی داد و از بالای صفحه این آیه زلال و روشن که از ورای رطوبت دیدگانم گویی بر صفحه کتاب مقدس می لرزیدند خودنمایی کرد.
رَضُوا بِاَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ‏ وَ طُبِعَ عَلى‏ قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ‏ لكِنِ الرَّسُولُ وَ الَّذينَ امنُوا مَعَهُ جاهَدُوا بِاَمْوالِهِمْ وَ اَنْفُسِهِمْ‏ و اُولئِكَ لَهُمُ الْخَيْراتُ وَ اُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏
آیات را تا آخر صفحه با چشمانی جستجو گر، دنبال کردم، موی برتنم راست شد، ارکان وجودم به لرزه در امد، سرم گیج رفت، و غوغایی در دلم به پا شده بود، کلمات چون شعله های سوزان خرمن هستی ام را به آتش می کشیدند، جوابی بدین صراحت و روشنی را چه کسی می توانست به من دهد، جز او که تمام هستی ام را از او می دانستم، اینک تردید از دلم رخت بر بسته بود و صفحه دل زنگار گرفته ام، پاک گشته بود، با صدور فرمان حق دیگر چگونه می توانستم مخالف رفتن الیاس باشم...  
 ادامه دارد...