نمایش خبر نمایش خبر

وای فای خانه پدربزرگ!

وای فای خانه پدربزرگ!



"ممل" با خوشحالی و شادمانی از خانه آمد بیرون؛ تو راه که می رفت با خودش می گفت: عجب روزگاریه! این جوریش را ندیده بودیم! پیرمرد چقدر خوشحال و خندان شد وقتی دید همه نوه هاش آمدن؛ البته سرشان تو موبایل گرم بود؛ ولی  چه می شود کرد خلاصه بودن! همین خوبه! ارباب هم که می خواد یک طرحی را تو آبادی بزند، بادی تو غبغب می اندازد و می گوید: اول باید زیرساخت هایش فراهم بشه! حتما پدربزرگ هم یک طرحی دارد که رفته و برای خانه اش وای فا خریده است. تو این فکرها غوطه ور بود که دید غضنفر، پسرش دنبالش بدو بدو آمد و بهش گفت: بابا بیا خونه پدربزرگ که آقاتقی آمده؛ و بعد گفت بابا! اگر موبایل داشتی من این جوری نمی آ-مدم! ممل گفت: موبایل به چه درد من می خوره! تو نیم وجبی که داری بسه! بعد راه افتاد به سمت خانه پدربزرگ! وقتی که رسید سلام و احوالپرسی کرد و آقاتقی گفت: از در و همساده ها فهمیده بودم که آمیرزا برای این که همه بچه ها دور هم باشند این کار رو انجام داده؛ ولی باورم نشد و می خواستم بیام خودم ببینم. آمیرزا گفت! بله! آقاتقی این ظاهر کار هست؛ولی اصلش همون صله رحم است! یادم هست مرحوم پدرم وقتی می خواست حوضی تو خانه بسازه مرحوم مادرم می گفت: این چیزها نمی خواد؛ ولی پدرم می گفت: ساخت حوض علاوه بر قشنگی خانه باعث می شود که بچه ها تابستانها بپرن تو حوض و آب تنی کنند، دیدم درست می گفتتن؛ بعدها تابستان که می شد خانه پر می شد از بچه های همسایه و پدرم می گفت: دیدی بی بی! خونه پر شده از سر وصدای بچه ها و ایشان هم لذت می برد. حالا من هم همین کارو کردم اما با مد روز!