شناسه : 21906970


در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد که یک دختر داشت به نام "ماه بانو" که 15 ساله بود. مدتی گذشت این پادشاه بی پول شده بود و خزانه اش خالی بود،........

هفته نامه افق کوير قصد دارد در هر شماره يکي از داستانهاي عاميانه را که بیش از 5 نسل از آن گذشته است و تمامی آنها افسانه می باشد و مادربزرگ ها زمانيکه خبري از تلويزيون، راديو، واتساپ و تلگرام نبود در شبهاي سرد زمستان براي نوه هاي خود تعريف ميکردند را براي بهره مندي شما خواننده گان درج نمايد. 
راوی: ملوک زارع پور
در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد که یک دختر داشت به نام "ماه بانو" که 15 ساله بود. مدتی گذشت این پادشاه بی پول شده بود و خزانه اش خالی بود، ولی از برادرش که در یک شهر دیگر زندگی می کرد خیلی طلا و جواهر طلب کار بود. یک روز پادشاه خیلی ناراحت بود به ماه بانو گفت: پدر چرا ناراحت هستی؟ پدر گفت: خزانه ام خالی شده است و طلب عمویت دارم که عمویت فوت کرده است و این ثروت دست پسر عمویت می باشد، چون من خودم پیر هستم و پسری ندارم. نمی توانم از پسر عمویت طلب خود را بگیرم تا وضع مالی ام خوب شود. ماه بانو گفت: پدر نارحت نباش مگر من از پسر کمتر هستم، به شرطی که من طلب تو را از پسر عمویم بگیرم. این دختر هر طور بود پدر را راضی کرد و یک قبای چهل دکمه خرید و به تن کرد و نقاب به صورت زد و خودش را به شکل پسر در آورد و سوار بر اسب روانه شهر پسر عمویش شد، تا طلب پدر را از او بگیرد در بین راه که می رفت به باغی بزرگی رسید، صدای ناله ی دلخراشی توجه ماه بانو را به خودش جلب کرد، از دیوار باغ بالا رفت، دید دیو بزرگی وسط باغ خوابیده و استخوانی در پای او فرو رفته، ماه بانو پیش دیو رفت و گفت: ای دیو من می توانم استخوان پایت را بیرون بیاورم، منتها باید کمی تحمل کنی، ماه بانو علم طب می دانست و درس طبیبی می خواند، وسایل خود را از کیفش بیرون آورد و پای دیو را برید و با تمام قدرت استخوان را از پای دیو بیرون کشید، دیو نیز نعره ای زد که باعث شد تمام دیوهای دیگر جمع شوند. دیو مجروح با دست اشاره ای کرد که کارش نداشته باشید بعد دیو رو به ماه بانو کرد و گفت: ای ماه بانو تو جان مرا نجات دادی. از من چه درخواستی داری. ماه بانو گفت: در فلان شهری عمویم زندگی می کند می خواهم به آن شهر بروم و طلب عمویم را بگیرم. دیو جواب داد: ما تو را به آن شهر می رسانیم. و در آخر نیز تکه ای از موی خود را به ماه بانو داد و گفت: هر وقت به من احتیاج داشتی این مو را آتش بزن ما خودمان را به تو می رسانیم بعد به یکی از دیوها دستور داد تا ماه بانو را به در خانه عمویش برساند؛ در ضمن ماه بانو طوطی کوچکی داشت که هر جا می رفت او را با خود می برد و این طوطی برایش حرف می زد. به در منزل پسر عمویش رسید در زد، پسر عمویش در را باز کرد. ماه بانو گفت: من پسر عموی شما می باشم و آمدم طلب پدرم را از شما بگیرم. پسر عمویش خیلی تعجب کرد و گفت: تا آنجا که من می دانم عمویم فقط یک دختر داشته است.
پسر عمو نزد مادرش رفت و گفت: مادر گفتارش به زن مونه، کردارش به زن مونه، می گوید که من مردم. مادرش گفت: ناراحت نباش. ما فردا می فهیم این دختر است یا پسر. او را به باغ می بری، و نزدیک باغ که می رسی می گویی یادم رفته که کلید باغ را بیاورم باید از دیوار بالا برویم، اگر دختر باشد نمی تواند از دیوار بالا بیاید و دیگر اینکه از میو ه ها و گلهای باغ به او تعارف می کنی، اگر دختر باشد از هر میوه ای و گلی چند تا می چیند، ولی اگر پسر باشد از هر درختی یک دانه بیشتر نمی چیند. طوطی این خبرها را شنید و به ماه بانو گفت. فردای آن روز شد، پسر عمو گفت: بیا به باغ پدرم برویم. نزدیک باغ که رسیدند پسر عمو دستی به جیبش کرد و گفت: هر چه جیبم را می گردم کلید باغ را پیدا نمی کنم. ماه بانو گفت: اشکال ندارد از دیوار باغ بالا می رویم. هر دو وارد باغ شدند. باغ پر از درختان میوه و گل بود، ماه بانو به پیش درخت گل رفت و یک گل را چید و بیخ گوشش خود گذاشت، هر چه پسر عمویش تعارف کرد. ماه بانو قبول نکرد و به خانه بازگشتند. پسر عمو دوباره به نزد مادرش رفت و گفت مادر گفتارش به زن مونه، کردارش به زن مونه، می گوید که من مَردَم. مادرش گفت: اشکال ندارد فردا آب حمام را خیلی داغ می کنیم و می گوییم ماه بانو به حمام برود، اگر دختر باشد زیر آب داغ جیغ می کشد، ولی پسر حرفی نمی زند. طوطی باز این خبر را برای ماه بانو برد. روز دوم که ماه بانو به حمام رفت. شیر آب را باز کرد. آب داغ روی بدنش ریخت، ولی گفت: عجب حمامی خوبی رفتم. از حمام بیرون آمد. این دفعه مادرش گفت: باید او را به حمام بیرون ببری تا از نزدیک ببینی که این پسر است یا دختر؛ اگر پسر است طلب عمویت را پرداخت کنی؛ اگر دختر است به عقد خودت در بیاور و طلب عمویت را پرداخت نکن. طوطی این خبر را به ماه بانو رساند.پسر عمو گفت: باید فردا به حمام بیرون برویم. ماه بانو گفت: باید اول طلا و جواهر پدرم را بار بزنم. از همان طرف به حمام می رویم. بارها آماده شد و فردای آن روز ماه بانو و پسر عمو به حمام بیرون رفتند.پسر عمو لباسهایش را زودتر بیرون آورد تا به حمام برود، ولی ماه بانو که قبای چهل دکمه داشت یک دکمه را باز می کرد دکمه دیگر را می بست.مرتب پسر عمو می گفت: پسر عمو جان زودتر لباسهایت را بیرون نمی آوری. ماه بانو در جواب گفت: که لباسم زیاد دکمه دارد کمی صبر کن. تا اینکه پسر عمو به زیر دوش حمام رفت. ماه بانو نامه ای برایش نوشت که من ماه بانو بودم، سه روز در شهر شما بودم. تو باغ گل بردی، توی حمام داغ بردی، آخر هم نفهمیدی که دخترم یا پسر و سریع از حمام خارج شد. موی دیو را آتش زد. دیو حاضر شد و تمام طلا و جواهرات را بار دیو کرد و به شهر پدرش رفت. پدر از دیدن ماه بانو خیلی خوشحال شد. از آن طرف وقتی پسر عمو نامه را خواند. با خود گفت: تا ماه بانو را نکشم، دلم آرام نمی گیرد.یک دست لباس درویشی خرید و به تن کرد و یک کیسه زر با خود برداشت و به طرف شهر عمویش به راه افتاد. به خانه اولی در شهر ماه بانو رسید. در زد. پسری در خانه را باز کرد. به پسر گفت: من از راه دور آمدم. زر دارم، ارزن دارید. پسر به پیش مادرش رفت و گفت: مادر فقیری به در خانه آمده و می گوید زر دارم، ارزن دارید. مادر گفت: بیا این ارزن ها را ببر، تا پسر آمد ارزن را به درویش بدهد، دست خود را به پایین کاسه ارزن زد و ارزن ها ریخت. درویش نشست و دانه دانه ارزن ها را شروع به جمع کردن کرد تا شب شد. بعد به آنها گفت من اینجا بی پناهم. مرا در خانه خود راه بدهید. آنها درویش را راه دادند. درویش از این فرصت استفاده می کرد و خانه ها را شناسایی می کرد تا خانه ماه بانو را یاد بگیرد. بدین روش تا چهل خانه را زد تا به خانه ماه بانو رسید.در خانه ماه بانو را زد. کنیز رفت در خانه را باز کرد و بعد به ماه بانو گفت: خانم، درویش به در خانه آمده و می گوید زر دارم، ارزن دارید. ماه بانو فهمید که این پسر عمویش می باشد به کنیزها و نوکرهای خود گفت بروید بیرون خانه و تا حد مرگ این درویش را بزنید. پسر عمو تا سه روز به به خانه ماه بانو می رفت تا او را به خانه راه بدهد و هر سه روز نیز ماه بانو دستور می داد تا او را آنقدر بزنند تا این طرفها پیدایش نشود. پسر عمو دید این روش فایده ندارد و نمی تواند به ماه بانو نزدیک شود.پس یک دست لباس شاهانه خرید و به خانه عمویش رفت و ماه بانو را از عمویش خواستگاری کرد. عمویش نیز قبول کرد که ماه بانو را به پسر برادرش بدهد، در شب عروسی ماه بانو یک مشک پر از شیره برداشت و یک نخ به سر مشک بست و چادر سفید روی مشک انداخت و خودش در پشت پرده پنهان شد. پسر عمو وارد حجله شد. پسر عمو گفت: تو ماه بانو بودی، سه روز در شهر ما ماندی و من را دست انداختی و طلب پدرت را گرفتی. ماه بانو در پشت پرده نخ را کشید تا سر مشک شیره تکان بخورد و گفت: بله. یک دفعه پسر عمو شمشیرش را بیرون آورد و به سر مشک شیره زد و شروع کرد به گریه کردن، که ای دختر عمو چه خون شیرینی داشتی که من تو را کشتم.حالا جواب عمو را چه بدهم که یک دانه دخترش را کشتم و از این کار خود پشیمان شد. یک دفعه دختر عمو از پشت پرده بیرون آمد و گفت: من زنده هستم. پسر عمو وقتی دید دختر عمویش زنده است خیلی خوشحال شد. آنها سالهای سال با خوبی و خوشی با هم زندگی کردند و صاحب فرزندانی شدند.