شناسه : 21761226


مثل بقیه مردم ده که با دیدن ماشین کلانتری از خونه هاشون بیرون ریخته بودند به گرد و خاکی که جاده رو محو کرده بود نگاه می کردم.............

منیره عبداللهی|    
مثل بقیه مردم ده که با دیدن ماشین کلانتری از خونه هاشون بیرون ریخته بودند به گرد و خاکی که جاده رو محو کرده بود نگاه می کردم. چی شده بود؟چند تا از اهالی به طرفم اومدند و سوال بارونم کردند.
چه اتفاقی افتاده؟ماشین کلانتری اینجا چکار می کرد؟بابات و عموت کجا می رفتند؟اتفاقی برای عمه رقیه افتاده؟زن باقر جیغی کشید و گفت نکنه اون ماشین سفیده نعش کشه بود؟وای عمه رقیه پیرزن بدبخت دق کرد و تو تنهایی و بی کسی مرد. صدای زمزمه زنها بلندتر و بلندتر می شد و هر کس یه چیزی می گفت که صدای حاج کاظم یاوه گویی ها رو خاموش کرد. در حالیکه به عصاش تکیه داده بود با متانت همیشگی گفت: آروم باشین,عمه رقیه خوب و سلامته خدا رو شکر,موضوع چیزه دیگریه که به زودی معلوم میشه ایشالا. 
این بار مردها بودند که با سوالای بی سر و ته حاج کاظم رو دوره کرده بودند ,حاج کاظم حرفای قبلش رو تکرار کرد و از مردم خواست فردا قدم رنجه کنن و برای سوم پسر شهیدش ,منصور تشریف بیارن وبعد راه خونشو پیش گرفت و دوباره مردم با سوالاشون بهم حمله ور شدن.من که مث اونا بی خبر از همه جا بودم قدمهامو به سمت خونه تند کردم. کاش مادرم وا بده وگرنه از فضولی می مردم.
مادر و زن عمو داشتن دیگ برنج رو بار می گذاشتند,برای اینکه سر صحبت رو باز کنم آشوب سر کوچه رو با آب و تاب تعریف کردم و. بلافاصله پرسیدم چی شده مادر؟چرا به من چیزی نمیگین؟ مادرم با بی محلی از جواب دادن طفره رفت, رو به زن عمو گفتم شما یه چیزی بگو زن عمو.
زن عمو شونه اشو بالا انداخت و گفت: من چیزی نمیدونم,در حالیکه داشت آتش زیر دیگ می کرد گفت:فعلا هیچکس هیچی نمیدونه. 
این یعنی زن عمو یه چیزایی میدونست, کنار ش نشستم و گفتم زن عمو بگو چی شده قول میدم بین خودمون بمونه.تا زن عمو اومد لب وا کنه مادر با تندی گفت اینقد وراجی نکن پسر.برو ببین عمه حالش چطوره؟ببین دکتر لازمه یا نه؟با تشری که مادرم زد زن عمو حرفی برای گفتن نداشت بلند شدم تا به سراغ عمه برم.
عمه کنار بخاری زیر پتو دراز کشیده بود و اونقدر نفسهاش عمیق بود که پتو بالا و پایین می شد.کنارش نشستم و دستاشو گرفتم ,دستاش یخ کرده بود,چشماشو نیمه باز کرد و با صدای خس خس که به زحمت شنیده می شد بهم گفت دردونه من. و بعد لبخند کم رنگی روی لبهاش نشست و گفت امیرعلی اومدی مادر؟ داشت هذیون می گفت,فکر می کرد من امیر علیم و از دیدنم خوشحال شده بود دستم رو روی پیشونیش گذاشتم تب نداشت برعکس خیلی هم سرد بود.فک کردم تب و لرز کرده پتو رو تا روی شونه هاش بالا کشیدم و شعله بخاری رو زیاد کردم.برای اولین بار از دیدن چشمای منتظرش که به زحمت باز نگه داشته بود اشک توی چشماش جمع شد,چرا امیرعلی این کارو با عمه کرد؟ چرا مادرش رو که از دار دنیا فقط اونو داشت به امون خدا ول کرد و رفت؟چقد این پسر ناخلف بود؟همیشه مایه عذاب عمه بود تا نور چشمش. زن عمو همیشه می گفت: عمه رقیه به زور این پسر رو از خدا خواست و اونم شد مایه عذابش.نفسهای عمه داشت یواش تر می شد انگار داشت خوابش می برد,توی دلم امیر علی رو لعنت کردم از وقتی بیخبر رفت عمه رقیه تمام بیابون و دشت رو دنبال اون گشت,چند بار توی برف مونده بود و نیمه جون پیداش کرده بودند.همیشه میگفت امیر علی جبهه نرفته همین جاهاست من بوشو حس میکنم. ده سال تک و تنها بالای کوه توی سرمای استخوون سوز منتظر پسرش نشست اما بی فایده.
با باز شدن در اشک روی گونه هامو پاک کردم مادر در حالیکه به آشپزخونه می رفت گفت :تب عمه پایین اومد؟
بغضمو قورت دادم و گفتم :فکر کنم تب و لرز گرفته, بدنش دستاش یخ کرده.مادر برگشت و کنار عمه نشست و دست عمه رو گرفت و بعد پیشونی عمه رو لمس کرد و سرش رو نزدیک صورت عمه برد و بعد جیغ بلندی کشید و زن عمو رو صدا کرد.