نمایش خبر نمایش خبر

فریفته حرف های قشنگ قشنگ!


"ممل" خسته و‌کوفته آمد سمت آقاتقی! به اوگفت: آقاتقی! امروز رفتم تا تکلیف این پولمو که چند سال پیش سهام این کارخانه کاشی را خریده بودم ، بگیرم.  رفتم بهشون بگم آقا ما نخواستیم!  ما نمی خواهیم که بیشتر از این منتظر باشیم! من فقط اصل پولی که برای سرمایه گذاری دادم را  می خواهم! چیکار دارم که آفتاب لب بوم کی می افته! ما به گفته شما اعتماد کردیم شما گفتید هر سهمی که صد تومان بخرید، ما چندین برابر بعد از راه اندازی این کارخانه، ازتان می خریم! هیج  هم نگران نباشید؛ اما حالارفتم دیدم "جا تر هست و بچه نیست!" کارخانه تعطیل تعطیل هست. آقاتقی گفت: حالا اینا به خیره ممل! اگر بهت بگم که چقدر این کارخانه بدهی بار آورده که شاخ درمیاوری!! ممل گفت: جون آقاتقی چه خبر تازه ایی داری! بگو طاقت شنیدنش را دارم! آقاتقی گفت: این کارخانه حدود چهل میلیارد تومان باقی آورده و حتی به بانک صادرات ۱۴ میلیارد تومان! بله و این پول را سهام داران که اکثریت مردم هستند باید بپردازند! ممل تو سرزنان گفت: یعنی علاوه بر آن که به ما بابت سود چیزی نمی رسد باید بدهکار هم باشیم!! آقاتقی آه سردی کشید و گفت: وقتی که بالای سر کار نظارتی نباشه معلوم هست که اینها هم داره و این روزها هم پیش می اید! ممل در حالی که رو پا وا نمی ایستاد گفت: خودم کردم که لعنت بر خودم باد! اگر حواسم جمع می کردم فریفته این همه حرف های قشنگ و وعده پشت وعده نمی شده و اینا سرم نمی اومد!