نمایش خبر نمایش خبر

فرصتی دوباره!(قسمت اول)

داستان واقعی

هفته نامه افق کویر، بر آن است تا با درج داستان زندگی افرادی که شاید در همسایگی هر یک از ما شهروندان بافقی وجود داشته باشند، مسایل و مشکلاتی را که در شهر کویری بافق منجر به بروز طلاق بین زوجین، می شود را بیان نماید، امید است که سرگذشت این زندگی ها، درس عبرتی برای جامعه باشد.
گفتنی است؛ این داستان واقعی است، اما با اسامی مستعار... 
با افکاری غوطه ور از کنار کوچه در حال عبور بودم که ماشینی به سرعت از کنارم رد شد و آب و گل جامانده از باران دیشب را به چادرم پاشید، اما اصلاً ناراحت نشدم، پوزخندی زدم با خودم گفتم: چه بودم و چه شدم! همیشه فرد منظم و مرتبی بودم یک قطره آب و گل می توانست مرا حسابی عصبانی کند، دختری شاد و سرحال بودم. سال سوم دانشگاه بودم که خانواده جواد که از اقوام ما بودند به خواستگاری ام آمدند، چند باری در مهمانی های خانوادگی او را دیده بودم، پسر خوش زبان و زیبایی بود؛ وقتی پدر و مادرم موضوع را مطرح کردند تمایل نشان دادم. یکسالی که در دانشگاه درس می خواندم عقد بودیم و روزهای خیلی شادی را می گذراندم. خودم را خوشبخت ترین دختر دنیا می دانستم، او خیلی اجتماعی بود و دوستان زیادی داشت. در آن دوران متوجه شدم اکثر شبها با دوستان خود شب نشینی دارد، چند بار حس کردم بوی سیگار می دهد به او تذکر دادم، اما او می گفت دور بچه ها می نشینیم و قلیان می کشیم، دوستانم سیگار می کشند، ولی من نه!  اصلاً احساس خطر نمی کردم؛ مثل کبک سرم را زیر برف کرده بودم و نمی خواستم هیچ ضعفی در او ببینم. لیسانسم را که گرفتم جشن عروسی گرفتیم، خانه ای اجاره کردیم و سر خانه و زندگی مان رفتیم. روزهای اول زندگی متوجه شدم خیلی بوی سیگار می دهد چندین بار به او گوشزد کردم که یکبار ناراحت شد و با صدای بلندی گفت: بله! من تفریحی سیگار می کشم حالا می خواهی چکار کنی؟ اشک از چشمانم سرازیر شد و همراه خود رنگ و لعاب صورتم را می شست و پایین می آمد؛ گویی آن اشک ها واقعا رنگ و لعاب زندگی ام و رویاهایم را می شست و زندگی ام رنگ می باخت. از همان روزها فهمیدم که او با دوستانش سیگار می کشیده است؛ خیلی سعی کردم او را منع کنم، اما هر بار سر این موضوع بحث می کردیم از کوره در می رفت و داد و فریاد می کرد و هر چه دم دستش بود به سمت من پرت می کرد. جواد داشت چهره واقعی اش را نشانم می داد. جلو دیگران خود را خیلی خوب نشان می داد، اما در خانه رفتار متضادی داشت. هر شب مرا به خانه مادرم می برد و خودش به شب نشینی با دوستانش می رفت. اوایل خوشحال بودم که به دیدار پدر و مادرم می رفتم، اما کم کم متوجه شدم خیلی رفیق باز شده؛ وقتی به خودم آمدم خیلی دیر شده بود. سیگار از سیگارش نمی افتاد. سومین سالگرد ازدواجم پسرم امیر حسین به دنیا آمد. آن روزها جواد دیگر مثل قبل نبود در مهمانی ها و جمع خانوادگی کمتر شرکت می کرد و شیرین زبانی نمی کرد. رنگ چهره اش زرد و لبانش سیاه شده بود و چشمانش بی فروغ شده بود. صبح ها به زور سر کار می رفت و کارهایش را به زور انجام می داد. مشکوک شده بودم که به مواد روی آورده است. زندگیم تکرار مکررات شده بود و در کنارش احساس خوشی نداشتم. مدام با او بحث می کردم و او را مورد بازپرسی قرار می دادم می خواستم زندگیم را بهتر کنم، می خواستم به زندگی برگردد، اما مثل دو قطب هم نام آهنربا شده بودیم شک من در مورد اعتیاد او به یقین تبدیل شده بود هر چه نزدیکش می شدم بیشتر از من فاصله می گرفت. دوست و آشنا به من گوشزد می کردند که جواد دیگر جواد سابق نیست. دومین سال تولد پسرم بود که از طرف شرکتی که در آن کار می کرد از او آزمایش اعتیاد گرفته شد که جوابش مثبت بود؛ بالاخره کاخ آرزوهایم که مدتی بود پایه هایش لرزان شده بود بر سرم فرو ریخت و با واقعیت روبرو شدم. مرد رویاهایم معتاد شده بود چند روزی گریه کردم و التماسش کردم مواد را کنار بگذارد؛ بالاخره قبول کرد و به یکی از مراکز ترک اعتیاد مراجعه کرد تا ترک کند. آن روزها در کارش تنزل کرده و حقوقش کم شده بود. درآمدش کفاف خرج زندگی و اجاره خانه، قسط وام و قرض هایمان را نمی داد. مدت زیادی جستجو کردم تا اینکه کاری پاره وقت پیدا کردم. در حین ترک مواد خیلی مدارای او را می کردم امید در دلم جوانه کرده بود. دلم می خواست جواد دوباره همان جواد سابق شود تلاشم را می کردم تا او پاک بماند و دیگر سراغ این مواد خانمان سوز نرود، اما متأسفانه جواد کماکان با رفقای دوران اعتیادش رابطه داشت، انگار نیروی جاذبه مواد از من بیشتر بود. چیزی نگذشت که دوباره همان آش و همان کاسه شد. افراد زیادی را می شناختم که اراده کرده بودند و مواد را کنار گذاشته و به زندگی برگشته بودند، اما جواد من اراده اش ضعیف بود و یا حمایت و پشتیبانی نداشت و یا به هر دلیل دیگری دوباره به مواد روی آورد. این بار خیلی بی مسئولیت شده بود همه فشار زندگی بر دوش من بود. مایحتاج زندگی را خودم با حقوق ناچیزم باید تهیه می کردم. نامنظم سر کار می رفت، می خواستم دوباره او را ترک دهم که متوجه شدم باردارم. مرتب با هم بحث و مجادله داشتیم تا او مواد را کنار بگذارد، اما اعتیاد غل و زنجیرش را به دست و پای جواد انداخته بود و هر چه دست و پا می زد، بیشتر به اعماق اعتیاد فرو می رفت. در دوران بارداری کار کردن و دفع نیازهای خانواده برایم سخت شده بود، وضعیت مالی مان هم خیلی خراب! گاهی مثل زنهای باردار دیگر تمایل داشتم غذاهای خاص بخورم که بخاطر مشکلات زندگی چشم پوشی می کردم و اصلاً به خودم توجه نمی کردم. در ماههای آخر بارداری ام برادرش او را به کمپ ترک اعتیاد برد دخترم که به دنیا آمد، خبر دادند جواد پاک شده و همین روزها به خانه بر می گردد. اسمش را به خاطر خبر خوشی که بعد از دنیا آمدنش شنیده بودم مژده گذاشتم. جواد آمد!.....
ادامه دارد....