نمایش خبر نمایش خبر

عمه بابایم کجاست ؟ (به مناسبت شهادت حضرت رقیه (س))


به کوشش : اکبر خالقدادی 
سلام برنوگل سه ساله کربلا که در خنکای لبخند حسین علیه‏السلام رها بود و پا به پای آبله، زخم‏هایش را به جستجو می پیمود. اسارت دشوار و یتیمی دردی عمیق است. یک سه ساله، چگونه می تواند تمام رنجِ تشنگی و زخم تازیانه اسارت و از آن بدتر، درد یتیمی را به جان بخرد، آن هم قلب کوچکِ سه ساله ای که تپیدن را از ضربانِ قلب پدر آموخته و شبی را بی نوازش او به صبح نرسانده است. امّا... امّا او رقیه حسین(ع) است و بزرگی را هم از او به ارث برده است. جاده‏های بیابانی، حرمتِ پاهای زخمی را نگاه نداشته‏اند. تازیانه‏ها پیکرِ سه‏ساله را خوب می‏شناسند و خورشیدی که آتش می‏گرید و عطش را در حنجره‏ها سنگین‏تر می‏کند. رقیه(س) پس از عاشورا، پدر را از عمه سراغ می گیرد و لحظه ای آرام ندارد، با نگاه های کنجکاوش از هر سو ـ تمام عشقش ـ پدرش را می جوید و سکوتِ عمه، سؤال او را بی جواب می گذارد و او باز هم می پرسد: «عمه، بابایم کجاست؟» لحظه های بی قرار... این جا خرابه های شام، منزل گاه اهل بیت پیامبر( ص)است. و اینک، شبِ شام، سنگین بر شهر لمیده است؛ چنان که سقفِ ویرانه را توانِ تحمّل نیست. پیش‏تر باید رفت؛ باید دید. اینک این فرزندِ سه ساله سیدالشهدا (ع)است که چنین خسته و عطشناک، زانو به آغوش کشیده است. باید شنید این دخترِ تازه زادِ حسین( ع)است که هنوز کامی به شیرینی از دنیا نگرفته، به ماتمی سوزاننده، جراحتِ فراق پدر را در حنجره مزمزه می‏کند. رقیه(س) با اسیران دیگر وارد خرابه می شوند، اما دیگر تاب دوری ندارد. پریشان در جست و جوی پدر است. امشب رقیه، فقط پدر و نوازش های پدر را می خواهد. امشب رقیه (ع)است و عمه، امشب رقیه است و سر بابا، امشب ملائک آسمان از غم دختر حسین (ع)در جوش و خروشند، امشب شب وداع رقیه( ع) با زینب (س) است او در او در آغوش عمه، بوی پدر را به یاد می آورد و دستان پرمهر او را احساس می کرد . گل نازدانه پدر رقیه ...رقیه جان! ای مهتاب شب های الفت حسین! ای مظلوم ترین فریاد خسته! عزیز دل بابا و ای یادگار تازیانه های نینوا و سیل سیلی کربلا! دست های کوچکت هنوز بوی نوازش های پدر را می دهد و نگاه های معصوم و چشمان خسته ات، نور امید را به قلب عمه می تاباند. در و دیوار فرو ریخته این خرابه غزل کدامین خداحافظی را می سرایند؟ زینب، این بانوی نور و نافله های نیمه شب، دستی به آسمان دارد و دستی بر سر رقیه؛ بخواب عزیز برادرم! باز هم رقیه( ع) و گریه های شبانه، باز هم بهانه بابا و بی قراری هایش، و این بار شامیان چه خوب پاسخ بی قراریِ رقیه( س) را می دهند و سر حسین ع)را نزد او می آورند. آن شب، هیچ کس توان جدا کردن رقیه (س) را از سرِ بابا نداشت  تو با سرِ بابا چه گفتی؟ چشم های پدر، کدامین سرود رفتن را برایت خواند که مانند فرشته ای کوچک، از گوشه خرابه تا عرش اعلا پر کشیدی و غربتِ خرابه را برای عمه به جای نهادی . سلام ما شیعیان بر حضرت رقیه (س) همان سه ساله کربلا که  عاشورای بزرگی در چشم‏هایش خلاصه شده وبا دستهای کوچکش گرهگشای بزرگی است.