نمایش خبر نمایش خبر

شاگردان کم طاقت و پرتوقع!


"ممل" کفرش دراومده بود! غر و لوندش به گوش می رسید! انگار تمومی نداشت! گاهی هم به پشت دستش محکم می زد و  شیطون را لعن می کرد! تا این که "حسنی" از مکتب اومد! هنوز نیومده بود ممل شروع کرد به سوال و پرسش!" این چه چیزی بود که شنیدم! درست هست که معلم مکتب را به باد کتک گرفته اند! اون هم تو روز روشن و جلوی چشم بچه ها!" حسنی گازی به نون داغ  روغن زده اش گرفت و  با دهان پر فقط تونست بگه " بله! " ممل گفت: ای وای بر آبادی که معلمش این جور کتک بخوره!!! 
حسنی گفت: اره بابا! بدجوری ؟!! ممل پاک از هوش رفت! حسنی گفت بابا چی شد یهو! وقتی ممل به هوش اومد چشمش به آقاتقی افتاد! آقاتقی گفت: ممل بهتری! حرص نخور! دور و زمونه همینه! شاگردهای الان مکتب با زمان من و تو فرق می کنه! کم طاقت شدن و پرتوقع! معلم مکتب هم باید این شاگردها را خوب بشناسه!