شناسه : 21728193


روای ملوک زارع پور| در روزگاران قدیم پدر و مادری زندگی می کردند که یک دختر داشتند به نام ماه طلعت. او همه دل خوشی این پدر و مادر بود.....

هفته نامه افق کوير قصد دارد در هر شماره يکي از داستانهاي عاميانه را که بیش از 5 نسل از آن گذشته است و تمامی آنها افسانه می باشد و مادربزرگ ها زمانيکه خبري از تلويزيون، راديو، واتساپ و تلگرام نبود در شبهاي سرد زمستان براي نوه هاي خود تعريف مي کردند را براي بهره مندي شما خوانندگان درج نمايد. 
روای ملوک زارع پور| در روزگاران قدیم پدر و مادری زندگی می کردند که یک دختر داشتند به نام ماه طلعت. او همه دل خوشی این پدر و مادر بود. ماه طلعت هر روز به مکتب می رفت تا قرآن یاد بگیرد، یک روز در بین راه صدایی به گوشش خورد، هاتفی ندا داد که قسمت و نصیبت مرده ماه طلعت؛ وقتی ماه طلعت به خانه رسید، خیلی گریه کرد و ترسیده بود. روز بعد و روزهای بعد همین جمله به گوش ماه طلعت خورد، پدر و مادرش خیلی ناراحت بودند. گفتند: ماه طلعت نترس، ما تو را با خود از این شهر می بریم تا این صدا را نشنوی، پدر ماه طلعت الاغی داشت، وسایل را روی الاغش گذاشته و از شهر خارج شدند، در بین راه به باغ خیلی بزرگی رسیدند هر چه اطراف این باغ می‌گشتند تا داخل باغ را ببینند، نتوانستند، همین که اطراف دیوار باغ می گشتند، یک دفعه ماه طلعت ناپدید شد و دیگر ماه طلعت را ندیدند تا سه روز پشت دیوار باغ گریه کردند و ناامید به شهر خود بازگشتند و گفتند همان مرده ماه طلعت را برده است.
از آن طرف ماه طلعت هنگامی که ناپدید شد وارد باغ شد، این باغ چهل اتاق داشت و در تمام اتاق ها باز بود، همه چیز در این اتاق بود، دراتاق چهلم را که باز کرد دید جوان مرده ای روی تخت خوابیده است و یک لوح بالای سرش می باشد که نوشته هر کس تا چهل روز این دعا را بالای سر این جوان بخواند زنده می شود و با او خوشبخت خواهد شد و چهل مغز بادام، روزانه یکی باید آن کسی که این دعا را می خواند بخورد. ماه طلعت با خودش گفت: من این دعا را می خوانم و روزی یک مغز بادام می خورم تا این جوان زنده شود. شاید این خواست خدا بوده که مرا اینجا کشانده است. ماه طلعت هر روز بالای سر این جوان می نشست و دعا را می خواند، کارش نماز خواندن و قرآن خواندن بود. روزها گذشت تا به روز سی و هشتم رسید، ماه طلعت شنید صدای طبل و شیپور بلند شد، ماه طلعت که در این باغ تنها بود و خیلی دلتنگ شده بود به بالای پشت بام باغ رفت، دید قافله کولی ها دارند ساز و آواز می زنند و می رقصند، ماه طلعت بلند داد زد، آی زن کولی، یک دختر به من بده تا من در این باغ تنها نباشم، در عوض هر چه بخواهی به تو می دهم. زن کولی گفت: یک کیسه پول به پایین بیانداز تا دختری را برای تو بفرستیم، خلاصه دختر کولی به پیش ماه طلعت آمد، دختر کولی گفت: ماه طلعت در اینجا چکار می کنی؟ ماه طلعت تمام ماجرای زندگی اش را برای دختر کولی تعریف کرد، روز سی و نهم بالای سر این جوان که دعا را می خواند دختر کولی یاد گرفت. روز چهلم ماه طلعت به اتاق خودش رفت که با خدا راز و نیاز کند، دختر کولی صبح زود بیدار شد و در اتاق ماه طلعت را قفل کرد و خودش رفت بالای سر جوان و دعا را خواند، جوان زنده شد و به دختر کولی گفت: تو همان شخصی هستی که جان مرا نجات داده است؟! گفت: بله! من ماه طلعت هستم و همه ماجرای ماه طلعت را به نام خودش تمام کرد و رو به ماه طلعت که در اتاق بود، کرد و گفت: این دختر کولی است که از کولی ها خریده ام، بعد به اتاق ماه طلعت رفت و به ماه طلعت گفت: اگر به این جوان که زنده شده است حقیقت را بگویی با شمشیر سر از تنت جدا می کنم، از این به بعد تو باید دختر کولی و کنیز من باشی و من ماه طلعت هستم، ماه طلعت که خیلی ترسیده بود قبول کرد و چیزی نگفت. دختر کولی با این جوان ازدواج کرد و ماه طلعت، کلفت خانه شد. ای کاش فقط کار خانه بود، او هر روز وقتی این جوان از باغ بیرون می رفت، تازیانه ای بر می داشت و ماه طلعت را کتک می زد، روزی نبود که به یک بهانه ای ماه طلعت کتک نخورد. زندگی بر ماه طلعت خیلی سخت شده بود. می گفت: خدایا کاش می مردم و این روز را نمی دیدم، مدتی گذشت، این جوان می خواست به مشهد برود. به دختر کولی گفت: ماه طلعت چه می خواهی برایت سوغات بیاورم. گفت: هر چقدر توانستی برایم لباسهای زیبا بیاور. جوان نزد ماه طلعت واقعی رفت و گفت: ای کنیز چه می خواهی برایت از مشهد بیاورم. ماه طلعت گفت: ای جوان خدا پشت و پناهت باشد، فقط برای من یک سنگ صبور سوغات بیاور. این جوان به مشهد رفت، سنگ صبور خیلی قدیمی شده بود و گیر نمی آمد، همه جای مشهد را گشت تا سنگ صبور را پیدا کند و خیلی دلش می خواست بداند سنگ صبور به چه دردی می خورد تا عاقبت یک پیرمرد مغازه داری یک دانه سنگ صبور داشت. این جوان به پیرمرد گفت: سنگ صبور به چه دردی می خورد؟ گفت: برای که می خواهی. جوان گفت: برای کنیز خانه ام می خواهم. پیرمرد گفت: این کنیز درد دل بزرگی در دل دارد و می خواهد برای سنگ صبور تعریف کند؛ وقتی سنگ را به دستش دادی مواظب باش این کنیز برای سنگ صبور درد دل می کند، تو اگر آنجا نباشی تمام دردهایش را برای سنگ تعریف می کند، این بار می گوید: ای سنگ صبور یا تو بترک یا من می ترکم. دل کنیز می ترکد و می میرد، ولی اگر تو پشت در باشی تمام درد دل های کنیز را می شنوی و فوراً وارد اتاق می شوی و می گویی، ای سنگ صبور، تو بترک. سنگ صبور از وسط دو نیم می شود و جان دختر را نجات می دهی. همین قضیه اتفاق افتاد و این جوان جان ماه طلعت را نجات داد. ماه طلعت از بچگی تمام دردهای دلش را برای سنگ صبور تعریف کرد. همه را جوان شنید. ماه طلعت با گریه تعریف می کرد و آخر گفت: ای سنگ صبور یا تو بترک یا من می ترکم. جوان فوری در اتاق را باز کرد و گفت: ای سنگ صبور تو بترک. سنگ صبور از وسط دو نیم شد و ماه طلعت غش کرد. ماه طلعت را به هوش آورد و بعد از آن به ماه طلعت محبت کرد و کولی را از خانه با لگد بیرون انداخت و گفت: ای کولی بی چشم و رو با ماه طلعت چه کردی؟ وقتی حال ماه طلعت خوب شد با ماه طلعت ازدواج کرد و ماه طلعت را به شهر خودش برد. پدر و مادر پیر ماه طلعت خیلی خوشحال شدند که ماه طلعت زنده است و این جوان پدر و مادر ماه طلعت را به باغ خود آورد. ماه طلعت، پدر و مادرش و جوان سالهای سال در کنار هم با خوبی زندگی کردند و خدا فرزندان زیادی به آن دو داد.