شناسه : 22612517


خوابم نمی برد. مرتب از این پهلو به آن پهلو و از این فکر به آن فکر . انگار چیزی در درون نا آرام بود، حسی به من القا می شد که برخیز و بنویس و عاقبت کار خود را کرد . آمدم تا بنویسم برای آنهایی که هنوز حقیقت را به خوبی قبول می کنند ......

خوابم نمی برد. مرتب از این پهلو به آن پهلو و از این فکر به آن فکر . انگار چیزی در درون نا آرام بود، حسی به من القا می شد که برخیز و بنویس و عاقبت کار خود را کرد . آمدم تا بنویسم برای آنهایی که هنوز حقیقت را به خوبی قبول می کنند و اگر در راه آن قدم بر نمی دارند حاضرند مسیرشان را اصلاح کنند. یک لحظه چشمان خود را ببندید . بهترین خاطره ی شما از دوران کودکیتان چیست ؟ نمی دانم چند هزار بار مادرمان برایمان غذا پخته و ظرف و لباس شسته و کلی کارهای دیگر یا پدرمان چقدر زحمت کشیده تا بتواند خرج زندگیمان را بدهد ، اما اینها در آن لحظه به ذهن ما نمی آید، بهترین خاطرات ما از کودکی مربوط به زمان هایی می شود که در کنار خانواده مان شاد بودیم. مسافرت خیلی با حال ، غذایی که با همکاری هم پختیم ، بازی هایی که احیانا ً انجام دادیم، اینها خاطرات خوب ما هستند.

همه ما در حال تلاشیم ، تلاش برای بهبود وضع زندگی ، تلاش برای آینده فرزندانمان ، تلاش برای بدست آوردن حداکثر رفاه ، اما یک لحظه صبر کنید ؛ خیلی عجله داریم برای رسیدن به همه چیز و از طرفی زمان هم خیلی سریع می گذرد هر چه می دویم می بینیم باز هم چیزهای دیگری می خواهیم خانه بزرگتر ، ماشین بهتر ، مسافرت عالی تر و ... و ... و ...

حتماً این جمله را بارها شنیده اید " از زمان حال لذّت ببرید" اما هیچ کدام به آن عمل نمی کنیم، ما حالمان را فدای آینده ای می کنیم که معلوم نیست چه اتفاقی قرار است بیفتد. لذّت شادی و با هم بودن را فدای بدست آوردن پول بیشتر برای آینده می کنیم . لحظه ای تفکر؛ تا کی جوان می مانیم تا کی بچه های ما بچه می مانند و تا کی می خواهیم بدویم . خیلی زود زمان می گذرد، بچه ها از کنارمان رفته اند و ما دیگر پیر شده ایم نه از جوانی لذّتی برده ایم نه از چگونه بزرگ شدن بچه هایمان چیزی فهمیدیم ، حتّی وقت نگذاشتیم تا با آنها حرف بزنیم ، بازی کنیم ، برایشان قصه بگوییم و راه و رسم زندگی را نشانشان بدهیم.

آنها فقط دویدن و کار کردن ما را دیده اند و اعصاب های خردی که از قسط ها و بدهی ها یا از خستگی کار روزانه به همراه خود به خانه می آوردیم . همیشه حوصله آنها را نداشتیم .همیشه در برابر خواسته هایشان برای بازی کردن نه گفتیم و چه وقتها که با بی توجهی به آنها دلشان را شکستیم . فقط یک چیز را می دانم هر چقدر که خانه هایمان را بزرگ و بزرگ تر کنیم، آخر همه در یک خانه یک اندازه و یک شکل می خوابیم و هر چقدر که پول بیشتر جمع کنیم، آخر فقط با یک تکه لباس یک جور و یک جنس باید برویم.

زندگی خیلی شیرین می شود وقتی که فکر کنیم باید زندگی کنیم . باید همه چیز را در خدمت خود در آوریم نه اینکه ما به چیزهایی که دور خود جمع می کنیم خدمت کنیم . باید از زمان حال لذّت ببریم فقط همین!