نمایش خبر نمایش خبر

زندگی


زهرا مصطفی پور مبارکه| 
آرام آرام قدم به سویت بر می دارم
و می دانم که آغوشت گرم است و سوزان
آغوشی به سنگینی پلک های شب
و به گرمی بوسه های شاه نور
آرام آرام نزدیک می شدم
و تو در لبخندی مرا می خواندی
فاصله ها یکی یکی می رفتند
آغوش تو باز و باز تو
لبخند من به لبخند تو جان می گرفت
گرمی وجودت را حس می کردم
ولی در صورتت کله ای بود از غم
آرام به نگاهت، به غمت ولی
به لبخندت خیره بودم
آرام آرام می طلبیدی مرا
و من در انتظار یک آغوش، یک فشار و یک بودن
اما اوج نگاهت در هاله ای از غم بود
می دانم بلندی هایت را و بود و نبودت را
اما آغوش تو باید گرم باشد
آرام آرام بزرگ می شدم و تو
هم چنان در افق نگاه مانده بودی
باید آمد، باید قبول کرد و باید
در کنار تو همه چیز در بایدهاست...
باید ماند وساخت با آنچه
تو در تقدیر به سینه آویختی
با تو هستم ای زندگی
چه بخواهی چه نخواهی
ما در آغوش تو آرامیم
با تو هستم که گاهی موجی، گاهی ساحل
 با تو هستم ای زندگی
بیا کنار هم باشیم، به که روبه روی هم
 زندگی.