نمایش خبر نمایش خبر

دل نوشته


 عذرا عبداللهی شیطوری| به نام بهترین سرآغاز سلام ها
خدا شکر می گویم، چرا آن لحظه که از پا افتادم، دستم را گرفتی، آن دم که از همه ناامید شدم، دستهای خالی مرا در دستان پر محبتت، با امید فشردی، آن جا که از همه کس مأیوس شدم، عطر یاس بودنت نوید دوباره زندگی ام شد. وقتی همه مرا تنها گذاشتند، توتنها همدمم شدی.
پس بارالها! آن جایی که فقط من می مانم و تاریکی خانه ی قبر، نور بودنت را چراغ راهم کن و آغوش گرم محبتت را برایم بگستران و بالهای فرشتگانت را فرش راهم کن!
الهی می دانم که لایق آنچه می گویم نیستم، اما تو لایق این محبت کردنی، پس حال که من سزاوار خوبی نیستم و خوب بودن تو را سزاست، به وجود بی وجودم رحم کن و مرا از خود دور مساز.
خداوندگار مهربانم، ای رفیق شفیق من، ای پروردگاری که اگر کسی دست دوستی به سویت دراز کند، پیشتر دستانش را گرفته ای و هرگز رفیق نیمه راه نمی شوی. می خواهم تو شوی همه دین و ایمانم، تو شوی همه کس وکارم، تو شوی همه روح وروانم؛ وقتی تو اینها باشی، مرا به دیگران چه نیاز حاجت؛ مرا چه نیاز که دست نیازم، دراز به سوی نیازمندان درگاه تو شود؛ وقتی تو، بی نیاز مطلقی.
ای بی نیاز از نیاز نیازمندان، عاشقانه نیازمند توأم.