نمایش خبر نمایش خبر

خود کرده را تدبیر نیست


هفته نامه افق کویر، بر آن است تا با درج داستان زندگی افرادی که شاید در همسایگی هر یک از ما شهروندان بافقی وجود داشته باشند، مسایل و مشکلاتی را که در شهر کویری بافق منجر به بروز طلاق بین زوجین، می شود را بیان نماید، امید است که سرگذشت این زندگی ها، درس عبرتی برای جامعه باشد.
گفتنی است؛ این داستان واقعی است، اما با اسامی مستعار... 
ساعت حدوداً 12 بود. دست و پایم حس نداشت، به زور از پله ها پایین می آمدم، قطرات اشک از چشمان مادرم جاری بود. غم عظیمی در قلبم احساس می کردم، با خودم گفتم: چرا من؟!! چرا من باید اینقدر بدبخت باشم که در 18 سالگی، مهر طلاق بر پیشانی ام بخورد، علیرضا، برادر و مادرش از کنارم رد شدند. چشمانش به چشمانم برخورد، لبخند تلخی زد و چشمانش را از نگاهم ربود و رفت. خاطرات گذشته مثل فیلم از جلو چشمانم گذشت، سال اول دبیرستان بودم، در کوچه با دختر همسایه مان "فرزانه" به طرف مدرسه در حرکت بودیم، فرزانه به من گفت: عظیمه! پسر خاله ام حمید تو را دیده و از تو خوشش آمده و شماره ات را از من گرفت، من ناراحت شدم با او مشاجره کردم. از آن روز به بعد پیام های عاشقانه حمید را دریافت می کردم. اوایل جواب نمی دادم و می ترسیدم موضوع را به مادرم بگویم، رابطه ام با مادرم خیلی صمیمانه نبود که بتوانم اسرارم را با او در میان بگذارم، فقط با فرزانه در این مورد صحبت می کردم. کم کم در گرداب پیام ها افتادم و به پیام ها پاسخ می دادم، حرفهای محبت آمیزی که پدر و مادرم به من نمی زدند، او به من می زد، کم کم مادر و پدرم متوجه شدند که زیادی سرم به گوشی موبایل گرم است. با من به تندی رفتار می کردند، در آخر هم گوشی ام را از من گرفتند، روزهای سختی را می گذراندم، احساس تنهایی شدیدی می کردم، رابطه ام با پدر و مادرم سرد بود، آنها همه لوازم آسایش مرا فراهم کرده بودند، اما نیاز به محبت مرا، سیراب نمی کردند، سال اول دبیرستان را تمام کردم، نمراتم خیلی بد شده بود. دو، سه هفته بعد علیرضا پسر یکی از آشنایان قدیمی که 26 سال سن داشت، کار آزاد داشت و پسر سر به راهی به نظر می رسید به خواستگاری ام آمد، پدر و مادرم موافق ازدواج ما بودند، اما من تمایلی به ازدواج نداشتم؛ ولی به خاطر خلائی که به خاطر قطع رابطه با حمید احساس می کردم، قبول کردم. به سرعت مراسم عقد و عروسی ما برگزار شد. علیرضا پسر خوب، مهربان و خیلی آرام بود. سرش توی لاک خودش بود، اما من خیلی پرشور و نشاط بودم، دوست داشتم با هم به گردش و دید و بازدید برویم، اما علیرضا ترجیح می داد روابط ما محدود به پدر و مادرمان باشد. سال اول، زندگی خوبی داشتیم و اختلاف چندانی نداشتیم. سال دوم زندگیمان، علیرضا بیشتر ساعات روز را کار می کرد و کمتر همدیگر را می دیدیم، من در زندگی شور و هیجان می خواستم و او یک زندگی آرام، علیرضا از من یک زن کدبانو انتظار داشت، اما من به وظایفم به عنوان یک زن آگاه نبودم،اختلافاتمان بالا گرفت، هر روز من تنهاتر می شدم، با خودم می گفتم کاش ازدواج نکرده بودم، هم سن و سال های من الآن در حال تحصیل هستند. من از آنها عقب ماندم و باید در خانه منتظر شوهرم باشم. آن روزها اصلاً به وظایفی که به عنوان زن می بایست انجام می دادم اشراف نداشتم و به علیرضا محبتی نمی کردم و بیشتر خواهان محبت بودم؛ وقتی علیرضا در خانه بود مدام به او گیر می دادم و هر روز فاصله ما بیشتر می شد. تا اینکه یک روز چندین پیام از شخص ناشناسی در گوشی ام دریافت کردم که جملات محبت آمیزی در آنها نوشته شده بود، موضوع را از همسرم پنهان کردم. پیام ها ادامه پیدا کرد. از بین پیام ها متوجه شدم که آن شخص حمید است که چند سال پیش مدت کوتاهی با او ارتباط پیامکی داشتم، در حالی که به شدت احساس تنهایی می کردم وسوسه شدم، به پیامکهای او پاسخ دادم، اما کم کم پشیمان شدم و خواستم ارتباط را قطع کنم، اما حمید تهدیدم کرد که اگر به رابطه پایان دهم موضوع را با همسرم در میان می گذارد، من بدون اینکه موضوع را با کسی در میان بگذارم رابطه ام را با حمید با پیامک و شبکه های اجتماعی ادامه دادم و روز به روز از علیرضا فاصله گرفتم، او معترض سردی رابطه ام می شد، اما من بهانه می آوردم. تا اینکه یک روز حمید پیام داد که می خواهم همدیگر را ببینیم، اما من مخالفت کردم. با این مورد نمی توانستم کنار بیایم. دیگر نه راه پس داشتم نه راه پیش، از غصه داشتم دق می کردم، چشمانم رو به واقعیت باز شده بود، می دیدم علیرضا از صبح تا عصر سخت کار می کند، دنبال دوست و رفیق نیست، حتی سیگار هم نمی کشد، اما من وظایفم را در قبال او به خوبی انجام نداده ام و دارم به او خیانت می کنم، دیگر وجدانم اجازه نمی داد، پایم را فراتر بگذارم و رابطه ام را با حمید ادامه دهم، عزمم را جزم کردم، دیگر به پیامک های او جواب ندادم، مدام تهدیدم می کرد که به شوهرم می گوید، من خیلی می ترسیدم، اما اعتنا نمی کردم، بالاخره کار خودش را کرد و این موضوع را به گوش علیرضا رساند، علیرضا به خانه آمد و جنجال به پا کرد، هر چه خواستم او را آرام کنم نتوانستم، به من گفت: یک کلمه به من بگو با شخصی به نام حمید رابطه داشتی یانه؟ من سکوت کردم و سرم را پایین انداختم. علیرضا فریاد زد: زنگ بزن، پدرت بیاید دنبالت، پاهایم می لرزید، دهانم خشک شده بود، نمی توانستم روی زمین هستم یا هوا؟ خودش به پدرم زنگ زد و ماجرا را گفت: چند دقیقه بعد پدر و مادرم سر رسیدند، شروع کردند به حاشا کردن، سرم فریاد می زدند و می گفتند: راستش را بگو، من جوابی نداشتم، مدتها بود خودم را برای این روز آماده می کردم. دو سه هفته در خانه مادرم به سر بردم. رفتار خانواده با من خیلی سرد و تحقیر آمیز بود. قبول داشتم که مستحق بیشتر از اینها هستم، هر چه به علیرضا زنگ می زدم جوابم نمی داد، چندین پیام دادم، جواب نداد، تا اینکه احضاریه دادگاه به دستم رسید. چندین جلسه به مشاوره رفتیم. من، همه چیز را توضیح دادم ، اما؛ علیرضا به هیچ وجه راضی نمی شد و کدورتی که پیش آمده بود حل نشدنی بود. او می گفت: دیگر به هیچ وجه نمی توانم به تو اعتماد کنم، بعد از آن، در فامیل ما بزرگ و ریش سفیدی نبود که پیش قدم نشده باشد تا نظر علیرضا و خانواده اش را عوض کند، خانواده ام خیلی غصه می خوردند، خودم را مقصر می دانستم، در آخرین جلسه مشاوره از او خواستم فرصتی به من بدهد، علیرضا گفت: فعلاً راهی جز جدایی ندارم، شاید بعد از طلاق آرام شوم و دوباره فرصتی به تو دادم و بازگشتم. الآن جراحت بزرگی در قلبم ایجاد شده، فقط با دوری از تو التیام می یابم. 
تا اینکه در موعد مقرر در دادگاه حاضر شدیم و صیغه طلاق بر ما جاری شد، الآن من یک زن 18 ساله ام که از پله های دادگاه پایین می آیم، نمی دانم مقصر کیست، دختر همسایه مان؟ حمید؟ پدر و مادرم؟ همسر یا خودم؟ در حالی که رو به سوی آینده ای مبهم قدم بر می دارم، در ذهنم این جمله را تکرار می کنم که»خود کرده را تدبیر نیست.»