نمایشگر دسته ای مطالب نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

خلاصه ای از زندگانی مولانا وحشی بافقی

خلاصه ای از زندگانی مولانا وحشی بافقی

کمال الدین محمد، وحشی بافقی از آغاز کودکی تا پایان زندگی، هیچ گاه روی خوش و آسایش ندید و همواره در گوشه ای از یزد به بینوایی و آشفتگی، روزگار گذرانیده و با دیو هولناک (نیاز) دست و پنجه نرم کرده است آنجا که با سینه ای آتش افروز و دلی پر سوز می سراید؛
مجنون به من بی سر و پا می ماند
    غمخانه ی من به کربلا می ماند
جغدی به سرای من فرود آمد و گفت
کاین خانه به ویرانه ما می ماند
اما با آن همه تنگ دستی، بیچارگی و اندوه بی پایان که داشت بلند نظر و شکیبا بود
المنته لله که ندارم زر و سیمی
           کز بخل خسیسی شوم از حرص لئیمی
 ماییم و همین حلقی و پوشیدن دلقی
     یک گوشه ی نان بس بود و پاره گلیمی
و در جای دیگر گوید؛
دلا! وحشی صفت یک حرف بشنو در لباس از من
مکش سر در گریبان غم از اندوه و عریانی
ببین آب روان را با وجود آن روان بخشی
    که از عریان تنی می لرزد از باد زمستانی
زشتی روی، سر بی موی و طبع قانع تغافل جوی وحشی، او را از همان کودکی به گوشه نشینی خو داده و از مردم،گریزان نموده و چنانکه خود می گوید؛ برگزیدن همدم و همسر هماره آرزو داشته اما تنگدستی و بی توشی، وی را از دستیابی بدین آرزو باز می داشته است.
یک همدم و همنفس ندارم
                     می میرم و هیچ کس ندارم
گویند بگیر دامن وصل
             می خواهم و دسترس ندارم
وحشی، همه جا نالان از ریاکاران است یک جا از آنان می نالد؛
موی زنخدان گذرانی زناف
   لیک به آن مو، نشوی مو شکاف
گر چه شودریش به عنایت دراز
         ریش درازت نکند نکته ساز
پایه از این مایه نگردد بلند
      بز هم از این مایه بود بهره مند
و در جایی دیگرر از زاهدان ریایی؛
خواهم که شب جمعه ای از خانه ی خمار
                  آیم در صومعه ی زاهد دیندار
در بشکنم و از پس هر پرده ی زرقی
            بیرون فکنم از دل او صد بت پندار
بر تن درمش خرقه ی سالوس و از آن زیر
           آرم به در صومعه، صد حلقه ی زنار
این شاعر دلباخته از عاشق پیشگان معروف زبان پارسی و سرآمد داستان سرایان عشق و دلدادگی بوده و در هر دو وادی عشق مجازی و حقیقی گام نهاده و مهر ورزیده است.    
              ادامه دارد...
                گردآوری؛ علی اصغر کلانتری