نمایش خبر نمایش خبر

جیک جیک مستون


محل آباد سرد شده بود، چون که زمستان با آن که دیرکرده بود، اما دیگه آمدنش را به رخ مردم می کشید، اما امسال سردبودنش مصادف شده بود با فروش نرفتن سنگ محل آباد! البته این سنگ قیمت آن چنانی نداشت، اما بشنویم از ممل یا همان مملی،
ممل دیگه نمی تونست صبح زود گوسفندها را برای چرا به سمت صحرا ببرد؛ در نتیجه صبر می کرد تا آفتاب بالا بیاد و عوضش خودش بره و علوفه ای بچیند و برای گوسفندها بیاره! یک روز که ممل رفت دید چند تا از رفقای قدیمی اش که یک روزی همکار بودن دارند تو صحرا جولانی می دهند تا یک مقدار علف بچینند جلوتر رفت و گفت:
آقای مهندس شما کجا این جا کجا؟! تو صحرا! علف چیدن تو این هوا! چی شده، دوره آخر زمونه! مهندس هم انگار دنیا روی سرش خراب شده بود، گفت: ممل دست روی دلم نزار که می خوام سرمو بزنم به این درخت خرما! ممل گفت: مگه چی شده است؟ تفاقی افتاده! توکه با شاه فالوده نمی خوری الآن چی شده؟ آقا مهندس گفت: دو ماه هست که حقوق ندادند. الآن رفتیم تو سه ماه ممل گفت: مگر میشه؟ مگر داریم؟ این کمپانی شما که کرور کرور پول داشت. الآن چی شده که حقوق شما را دو ماه هست که نداده! آقامهندس گفت: چه می دونم! می گن فروش نداریم. چشم بادامی های ترکه ای دیگر مشتری نیستند! ممل گفت: حالا این نشد! آن یکی چین شد ماچین! مهندس گفت :ممل با این که دنبال گوسفندی، اما سرت توحساب کتاب هست! ممل گفت: اینها را که هر بچه بازاری می داند.
آقامهندس گفت: چه می دونم 
ممل گفت: پس می گویند پول نیست! آقا مهندس گفت بله، ممل گفت جیک جیک مستونه شون بود یاد زمستونشون نبود! اونوقت که سنگ را مثقالی140خروار می فروختند الآن که شده 40خروار این مابه التفاوت را بگذارند به اون حساب و باید اون موقع فکر می کردند. خلاصه اینها هست گهی پشت به زین و گهی زین به پشت. گاهی باید از خزانه خورد تا رعیت و اهل آبادی عذاب نکشند.