شناسه : 22664141


در «معدن آباد» بازار افتتاحیه ها داغ بود از گازرسانی به کارگاه صنعتگران تا زایشگاه و کذا! «کدخدای کدخدایان» ایالت با آن که پا توی سن گذشته؛ ............

در «معدن آباد» بازار افتتاحیه ها داغ بود از گازرسانی به کارگاه صنعتگران تا زایشگاه و کذا! «کدخدای کدخدایان» ایالت با آن که پا توی سن گذشته؛ اما با خدم و حشم وارد شد و از چاشتگاه تا نماز مغرب در آبادی ماند. این خبری بود که در روزنامه آبادی نوشته بود و پسر آمیرزا بلند بلند می خواند. «ممل» گفت حالا که کدخدای کدخدایان آمده پس لابد در راه جاده را هم دیده ؛ «گاریهای چهاراسبه» را هم دیده که چطور خاک معدن آباد را با خود می برند تا جاهای دیگر آباد شود که بزرگان گفته اند «چراغی که به خانه روا به مسجد حرام است.»
«اقاتقی» هم گفت: بله! کداخدا کدخدایان هم این را گفته اند که بودجه نداریم و کف گیر ته دیگه خورده است و دیناری نیست تا خرج این راه پر رمز و راز کنیم! اما نسخه نداده چطور و چگونه باید این دندان پوسیده را کشید و خود را راحت کرد! ممل گفت: یعنی چه؟ یعنی نوبت به ما که رسید آسمان تپید! برای ما پول نیست یا برای همه؟ آقاتقی گفت: نمی دانم! منظور چه بوده است؛ ولی این را می دانم در مرکز ایالت جایی که کدخدا کدخدایان مستقر است و حکم می راند هر روزی یک معبر و پلی زیرگذر و یا رو گذرافتتاح می شود! برای آنها کرور کرور دینار هست؛ اما برای این جاده که هر روز نه و هر هفته ایی، بیش و کم، کشته ایی می گیرد و جولانگاه ملک الموت است، سنار و سه شاهی نیست! 
ممل گفت: عجبا! واسفاه! یک بیمار و این همه مرض! این بیمار که جاده باشد به چه طریق خوب می شود؟ الله اعلم!