نمایش خبر نمایش خبر

اظهارنظر!


داروغه به ممل گفت: حالا دیگه اظهارنظرمی کنی! به تو چه مربوط که بحران در"محل آباد" پیش اومده، باید دهانت را بدوزند که حرف نزنی! 
ممل که شوکه شده بود گفت: سر داروغه به سلامت باد! ممل و این حرفا! بحران چه چیز هست! یک کسی حرفی زد من هم چیزی جوابش را دادم! 
نه او شمشیر برداشت گردن مرا بزنه نه من شمشیر برداشتم به او حمله کنم. از قدیم گفتن "جواب حرف، حرفه دیگه". 
داروغه صدایش را بلندتر کرد: این حرفها به درد لای جرز دیوار هم نمی خوره باید بلند بشی بیایی محکمه پیش قاضی! ازت عارض شدن، عریضه نوشتن محکمه، باید بیایی!
ممل هم گفت: گردن من از مو باریک تراست! به چشم می آیم.
داروغه بادی در غبغب انداخت و یک تابی به سبیلش داد و گفت: تا تو باشی اظهار نظر نکنی! 
وقتی داروغه رفت ممل هم سوار الاغش شد و راهی صحرا شد تا به گوسفندهاش سری بزنه! در بین راه به آقا تقی رسید.
ممل شرح حالش را گفت: آقا تقی هم به اوگفت: ممل اظهار نظر کردی و انصافاً هم خوب گفتی؛ اما ممل کو گوش شنوا! هر چه می خواهی بگو! فعلا روزگار همینه! گاهی هم باید سکوت کرد، گاهی هم باید گفت! ممل هم خرش را هی کرد و گفت: آقا تقی من یه چیزی گفتم چه می دانستم "آب در لانه مورچگان ریخته ام!"