شناسه : 21727116


در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد و یک غلام داشت به نام استاد حسن که کارهای قصر پادشاه را انجام می داد، استاد حسن جوان زیبایی بود....

هفته نامه افق کوير قصد دارد در هر شماره يکي از داستانهاي عاميانه را که بیش از 5 نسل از آن گذشته است و تمامی آنها افسانه می باشد و مادربزرگ ها زمانيکه خبري از تلويزيون، راديو، واتساپ و تلگرام نبود در شبهاي سرد زمستان براي نوه هاي خود تعريف مي کردند را براي بهره مندي شما خوانندگان درج نمايد. 
راوی: ملوک زارع پور| 
در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی می کرد و یک غلام داشت به نام استاد حسن که کارهای قصر پادشاه را انجام می داد، استاد حسن جوان زیبایی بود و پادشاه خیلی به او اعتماد داشت. یک روز که پادشاه می خواست به مسافرت برود، کلیدهای چهل اتاق قصرش را به استاد حسن داد و گفت: تمام اتاق ها را می توانی باز کنی، ولی از تو خواهش می کنم در اتاق چهلمی را هیچ وقت باز نکن. وقتی پادشاه به مسافرت رفت، استاد حسن با خود گفت: آیا چه چیز در اتاق چهلم است که پادشاه اصرار دارد که من درب آن را باز نکنم. باید در اتاق چهلم را باز کنم، ببینم در اتاق چهلم چه خبر است در را باز کرد، دید هیچ چیز در اتاق نیست، فقط در انتهای اتاق یک پنجره وجود دارد، پنجره را باز کرد، دید باغ بزرگی در پشت این پنجره است، استاد حسن وارد باغ شد، باغ بسیار بزرگی بود و درختان میوه داشت، در وسط باغ حوض بزرگ آبی دید که سه دخترحور و پری در آب شنا می کردند. استاد حسن یواشکی رفت کنار حوض آب لباس پر یکی از دخترها را برداشت و در پشت درختان پنهان شد. سه دختر از آب بیرون آمد، دختر اولی و دومی لباس پر خود را پوشیدند، ولی دختر سومی لباس پرش پیدا نبود. دو خواهر به خواهر کوچکی گفتند: هر وقت لباس خود را پیدا کردی به قصر برگرد. دختر کوچکی گریه می کرد، دو خواهر به شهرشان رفتند، استاد حسن به نزد دختر کوچکی آمد و گفت: گریه نکن. در شهر بمان و با من ازدواج کن، هر وقت که بخواهی من لباس پر را به تو می دهم تا به شهرت برگردی. دختر ناچار بود که قبول کند با استاد حسن ازدواج کرد. استاد حسن لباس پر خود را زیر پایه صندوق مادرش در زیر خاک پنهان کرده بود. استاد حسن با دختر با خوبی و خوشی زندگی می کردند و خدا به آنها سه پسر داده بود، هفت سال گذشت یک روز که استاد حسن برای شکار به جنگل رفته بود، دخترحور و پری تمام خانه را زیر و رو کرد و لباس پر خود را پیدا کرد، لباس را پوشید و سه پسر وردی خواند  و به صورت سنجاق در آورد و به پیراهن خود زد و به مادر  شوهر خود گفت: من به دیدن خواهرانم می روم. به استاد حسن بگو اگر مرا خواست به قله قاف هفتم بیاید، دخترحور و پری به شهر خود رفت، خواهرانش وقتی او را دیدند گفتند چرا با یک آدمیزاد ازدواج کرده ای، ما دیگر تو را نمی خواهیم و تو را زندانی می کنیم و آنقدر شکنجه ات می دهیم تا بمیری، او را به زندان بردند و هر روز دو خواهر می آمدند و صد تازیانه به بدن دختر می زدند، دخترحور و پری خیلی پشیمان شده بود که به شهر خود بازگشته است. خواهرها ظرف غذایی به او می دادند که هیچ کدامشان سیر نمی شدند. از آن طرف استاد حسن وقتی از شکار گور برگشت، فهمید که زن و سه پسرش به شهر خود رفته اند، خیلی ناراحت شد و گوشت ها را پایمال کرد و به مادرش گفت: من به قله قاف هفتم می روم تا زن و فرزندم را پیدا کنم. استاد حسن سوار اسب شد و به راه افتاد. وقتی به بیابانهای خطرناک رسید. دیوی او ا دید و گفت: خاکی ات کنم یا بادی. استاد حسن گفت: بادی. دیو استاد حسن را بالا برد و به دریا انداخت. ماهیان دریا استاد حسن را شناختند. زیرا قبلاً که غلام پادشاه بود به ماهیان دریا غذا می داد و همیشه در کنار دریا می نشست. ماهیان دریا به استاد حسن حمله بردند و او را از دریا بیرون انداختند. در نزدیکی دریا باغی بود که دیوها در آن زندگی می کردند. دختر دیو آمد کنار دریا و استاد حسن را دید، او را به هوش آورد. استاد حسن ماجرای زندگی خود را برای دختر دیو تعریف کرد. دختر دیو دلش به حال استاد حسن سوخت و گفت: من به تو کمک می کنم که زن و فرزندت را پیدا کنی. دختر دیو به پدر و عمویش گفت: تا آنجا که می توانید استاد حسن را نزدیک قله قاف هفتم ببرید. دیوها گفتند: تا حدودی می توانیم به تو کمک کنیم. ولی بقیه راه را باید خودت تنها بروی. ما حریف دخترانحور و پری نیستیم. استاد حسن را تا آنجا که می توانستند بردند و دیوها به باغ خود برگشتند. استاد حسن با پای پیاده می رفت تا به قله هفتم برسد. چند روزی راه رفت، تا یک روز به سه پسر رسید. به پسران گفت: کجا می روید. گفتند: می رویم خانه قاضی شهر تا ارث پدرمان را تقسیم کنیم.استاد حسن گفت: من قاضی شهر هستم و ارثیه پدرتان را برایتان تقسیم می کنم. پدرتان چه چیز دارد. گفتند: این قالیچه از سلیمان نبی می باشد؛ اگر دست روی قالیچه بکشی و حاجت خود را بگویی به هر کجا بخواهی تو را می برد و این دیگ کوچک با ملاقه اش است؛ وقتی ملاقه را در دیگ بزنی هر غذایی که بخواهی بیرون می آید و این سرمه است؛ اگر در چشم خود بکشی تو همه را می بینی، ولی هیچ کس تو را نمی بیند و این هم اسب و شمشیر و کلاه خود پدرم می باشد. استاد حسن با خود فکری کرد سه تا سنگ برداشت. سنگ سفید، قرمز، سیاه. استاد حسن گفت: این سه سنگ به بیابان پرتاب می کنم. هر کدام سنگ سفید را زودتر آوردید. بهترین را به او می دهم و بقیه را به طور مساوی تقسیم می کنم. استاد حسن سنگ ها را پرتاب کرد و پسران به دنبال سنگ ها می دویدند. استاد حسن روی قالیچه سلیمان پیغمبر نشست و دیگ و ملاغه را روی روی قالیچه گذاشت و سرمه را برداشت در چشم خود کشید و گفت: به حق سلیمان پیغمبر خدایا مرا بگذار پیش زن و بچه ام. تا چشم خود را باز کرد در اتاقی که زن و بچه اش در آن زندانی بودند حاضر شد. دید بچه هایش از گرسنگی گریه می کنند. سرمه را از چشم خود پاک کرد. زن و بچه اش خیلی خوشحال شدند و گفتند ما را زندان آزاد کن و به شهر خود ببر. استاد حسن ملاقه را در دیگ کوچک زد و برای آنها از هر غذایی که می خواستند بیرون آورد.همه سیر شدند و خدا را شکر کردند. استاد حسن سرمه را در چشم خود کشید. روز بعد در زندان باز شد. دو خواهر وارد زندان شدند و صد تازیانه به بدن خواهر زدند و رفتند. استاد حسن به زنش گفت: به خدا قسم، من دو خواهرت را می کشم که در این مدت دو ماه، هر روز تو را تازیانه زدند. شب شد. استاد حس که سرمه در چشم داشت و هیچ کس او را نمی دید. به اتاق خواهر بزرگی رفت، اینقدر خواهر بزرگ را نیشگون گرفت و کتک زد که جیغ می زد که جن ها نیشگون می گیرند و کتکم می زنند. طبیب و ساحر آوردند، نتوانستند راه چاره ای پیدا کنند. خواهر بزرگی از ترس مرد. نوبت به خواهر دومی رسید او هم از ترس جان داد. استاد حسن سرمه را از چشم خود پاک کرد و زن و بچه اش را از زندان آزاد کرد. استاد حسن گفت: بیایید روی قالیچه بنشینید تا با هم به شهرمان برگردیم. دخترحور وپری که زن استاد حسن بود گفت: پدرم خیلی طلا و جواهرات قیمتی دارد باید این هیولایی که پشت در خزانه پدرم نگهبان است او را بکشیم و وارد خزانه پدرم شویم و کمی از طلا و جواهرات قیمتی را با خود ببریم. استاد حسن حریف این هیولا نمی شد که او را بکشد. فکری کرد، آتش فراوانی آماده کرد و دو میل آهنی برداشت و در آتش گذاشت تا داغ داغ شود و سرمه را در چشم خود کشید تا هیولا او را نبیند و دو میله آهنی داغ را در چشمان هیولا فرو کرد و او را کور کرد تا توانست  وارد خزانه شود. مقداری جواهرات قیمتی را روی قالیچه ریختند و استاد حسن و زن و بچه اش روی قالیچه نشتند و گفتند خدایا به حق سلیمان پیغمبر ما را در خانه خود بگذار. تا چشم باز کردند خود را در خانه خود دیدند. مادر استاد حسن خیلی خوشحال شد و استاد حسن جلوی چشم همسرش پیراهن پر را آتش زد و سالهای خوبی در کنار هم زندگی کردند و با هم خوشبخت شدند.