نمایش خبر نمایش خبر

ابر مرد آبادی!


"ممل " در حالی که بیلش روی کول گذاشته بود، زیرلبی داشت یه چیزی می گفت. ابرآبادی...! ابر مرد آبادی! ابرمرد  آبادی! "آقاتقی" به او گفت: ممل! چی داری با خودت زمزمه می کنی! ممل گفت: آقاتقی! تو فکر این هستم که مرد چی هست و مردانگی چیه! آقاتقی گفت: این که معادله فیثاغورث نیست که سرگردون هستی! مردی و مردانگی این هست  که از جون مایه بگذاری برای مردم؛ سینه خودتو سپر تیر بلا کنی تا آدم های دیگه اسیر نشن! خواسته های مردم را زیر پا نگذاری! به مردم پشت نکنی و در مقابل مال و منال دنیا و عمر دو روزه اش خودت را نبازی! به زیردستات با احترام رفتار کنی و حق و حقوقشون را به موقع بدهی! ممل گفت: آقاتقی من موندم این رئیس بوق چرا شده ابرمرد! مگر می شود آدم بخاطر دوتا خوشه پسته بغل جاده، سرتاسر آبادی را مامور بگذاره که نکنه رهگذری یا مسافری تشنه و خسته بایسته پای درخت و از اون بخوره! یا  بچینه و ببره! مگر خدا پدر بیامرزی برای غیر از این هست! مگر نه این هست که می گویند خدا پدر اونی بیامرزه که این درخت ها را کاشت! آخه به این هم میشه گفت ابرمرد! احتمالا داره منظور بالای ابر باشه چون این آقای رئیس هیچ وقت که نیست! در نتیجه منظورش ابر مرد بوده یعنی بالای ابر! نیست که همه اش تو آسمون هست و با طیاره میره این ور و اونور! برای  همین به او گفتن ابر مرد!