آرشیو مطالب آرشیو مطالب

آرشیو هفته نامه

پرسش از شما، پاسخ از مسئولین پرسش از شما، پاسخ از مسئولین

_


نام شما
نام خانوادگی
این فیلد اجباری است.
ایمیل
سوال

هفته نامه هفته نامه

« بازگشت

عاقبت هم نشینی با مفسدان /828


داستانی که در زیر می خوانید از نرگس تیموری نژاد 14 سال از مدرسه رضوان می باشد.
دختری پانزده ساله بودم، برخورداری از موقعیت تحصیلی، متانت و وقار همگی حکایت از مادری فداکار داشت. مادری که راه و رسم درست زندگی کردن را به من و خواهرم یاد می داد. یک روز که مادرم طی سفری به دیدار بستگانش رفته بود شاخسار پرپر شده اش را برایم به ارمغان آوردند.
مرگ مادرم؛ همچون صاعقه ای وجودم را فرا گرفت. صاعقه ای که تار و پود جانم را در هم ریخت و کشتی عمرم در اوج موج های زندگی بی ناخدا شد. غم و اندوه مرگ مادر آن هم در سن پانزده سالگی چیزی نبود که به آسانی بتوانم آن را فراموش کنم.
دیگر اهمیت به درس ندادم. طولی نکشید که دچار اُفت تحصیلی شدم و در ردیف دانش آموزان تنبل قرار گرفتم.
بدبختی من از آنجایی شروع شد که با مهتاب آشنا شدم او دو سال از من بزرگتر بود و چند سال مردود شده بود، از نظر اخلاقی چندان تعریفی نداشت. بعدها که با او صمیمی تر شدم، فهمیدم در خانواده ای بی بند و بی تقوا رشد کرده است. او کاری کرد که دختری شدم که سجاده را رها کرده و به خورشید پشت نمودم و چیزی جز سایه ندیدم.
مهتاب شیطانی بود که نقابی از وفا و دوستی روی چهره اش بود او اخلاق من فرشته را به اخلاق شیطان تبدیل کرد. روز اول دوستی با شیرینی زهر آلود به استقبالم آمد. روز دوم مرا امل صدا زد و روز سوم عقاید و ایده های بدش را به من گفت.
یکی از دوستانم که همکلاسیم بود. رفتار مرا زیر نظر داشت. روزی از سر خیراخواهی و دلسوزی به من هشدار داد و گفت:
دوست عزیز! از دوستی و همنشینی با مهتاب دوری کن. او دختری فاسد و هرزه است. اخلاق و رفتار او در وجه تو اثر گذاشته است و تو را از درس و مدرسه جدا کرده است.
همیشه و همه جا با او همراه بودم. بیشتر وقت ها با هم به گردش تفریح می رفتیم.یک روز بعد از ظهر که مثل همیشه همراه شیطان آدم نما به گردش رفته بودم. در خیابان به جوان موتور سواری رسیدیم. او ایستاد و با مهتاب گرم حرف شد. بعد هنگام خداحافظی دیدم که دوستم چیزی در دست جوان گذاشت، ولی من نفهمیدم چه بود. این کاری که انجام داد برایم خیلی عجیب بود. به مهتاب گفتم که حرف زدن و شوخی کردن با یک جوان غریبه و نامحرم کار خوبی نیست؛ اما او مرا امل و دیوانه نامید و گفت: دوره این حرفهای قدیمی گذشته است و باید خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم.
دوستی ما روز به روز ریشه دارتر شد.حرف ها و نصیحت های مادرم دیگر در گوشم نبود. دیگر خانواده برایم ارزش نداشت و حرف های پدرم را جز برای تمسخر نمی شنیدم. در یکی از روزهای بهاری که از مدرسه برمی گشتم مهتاب به من اصرار کرد که به خانه شان بروم و ناهار مهمان آن ها باشم و در آن جا درس بخوانیم من پذیرفتم، ولی نمی دانستم که این مهمانی مرگ است؛ وقتی به خانه ی آن ها رفتم احساس بدی به من دست داد و مرا به اتاق راهنمایی کرد. چند پسر آنجا بودند که به کمک با پدر مهتاب بسته هایی را آماده می کردند. من درباره هروئین چیزهای شنیده بودم. می خواستم فرار کنم، اما مهتاب مرا در خانه زندانی کرد و با تهدید گفت: اگر حرفی به زبان آورم و با آن ها همکاری نکنم عاقبتم مرگ است. ترس و وحشت وجودم را گرفته بود. می ترسیدم آن ها واقعاً مرا بکشند و یا بلایی به سرم بیاورند. مجبور شدم بپذیرم و با آنها همکاری کنم. در همان روزهای اول آلوده شده بودم. و توسط پلیس دستگیر و به زندان رفتم. مرا به مکانی بردند که عده ای زن و دختر قاچاقچی در آنجا بودند من سه سال در زندان جوانی خود را سپری نمودم؛ وقتی از زندان آزاد شدم. در خانه پدری هم به رویم بسته بود. دوباره به سراغ همان لانه فساد رفتم تا زندگی سیاه خویش را ادامه دهم. چند سالی به این کارم ادامه دادم و من دیگر یک قاچاقچی حرفه ای شده بودم. دختران زیادی را توسط هرویین آلوده کردم. آن لانه فساد توسط نیروهای انتظامی به محاصره در آمد و سران باند قاچاق دستگیر و مهمان چوبه دار شدند. لحظاتی در تاریکی به عمر خود فکر می کردم. من اکنون دیگر به صورت انگل و موجودی تبهکار در آمده ام. حالا که به روزهایی خوش زندگی فکر می کنم و می بینم که بزرگترین ضربه را از ناحیه پدر خوردم. او با دادن آزادی عمل و کنترل نکردن معاشرت هایم به خیال خودش می خواست نبود مادرم را فراموش کنم ومرا به حال خود گذاشت.
زندگی من پیش روی شما قرار دارد. برای دختران ساده دل و خوش باور که بدانند همنشینی این چنینی ما را به حیرت و گمراهی می کشاند.
آری من فنا شدم، ولی تو عبرت بگیر و فنا نشو. شعله ای بودم که محو شدم، ولی تو بیاموز که چگونه جاودان شوی! بدان که از قله ایمان تا دره گناه راهی بیش نیست. اگر همسفری ناپاک و نادان داشته باشی سرنوشتی جز این نخواهی داشت. 
من امشب برای آخرین بار ماه را خواهم دید و سپس خاک است که از وجود شیطان من رنج خواهد برد؛ شاید چوبه دار بهترین جایی باشد برای گلی که با شلاق دوستی های مفسد این گونه پرپر شد. در اینجا به یادسخنی از امام محمد باقر(ع) می افتم. 
امام محمد باقر(ع) فرموده اند: هر کس با همنشین بد همنشینی کند سالم نمی ماند. بیشتر بدبختی انسان ها از انتخاب دوست و رفیق بد است. پس باید در همنشینی با دوست کمال دقت را به خرج دهیم .