نمایشگر دسته ای مطالب نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

پای کوهی، شهری است...

پای کوهی، شهری است...

پای کوهی، شهری است؛ که در آن، پنجره ها روی عدالت، بسته است. بام ها جای کبوترهایی است که در چندی پیش، قلّه ای می دیدند، سر برافراشته در آبیِ آرامِ بلند. تن سپرده به یک دشت وسیع، زیرِ آن قلّه ی مغرور رفیع، معدنی پنهان بود.
دستِ هر کودک ده ساله ی شهر، خوشه ی خرمایی. مردم شهر همه، سخت کوش و مؤمن، ساکنِ دارِ شجاعت، به زراعت مشغول. پی امرار معاش، روز و شب گرم تلاش.
سالهایی بگذشت. در حدود نیم قرن، قبل از این تاریخ، مردمی بیگانه، از دیاری دیگر، رو سوی قلّه ی کوه، عزم خود، جزم نمودند و پس از، مدّت کوتاهی، به یک معدنِ سرشار ازِ سنگ آهن، چشمشان روشن شد! و بلافاصله به کندن و کاویدن آن گنج عظیم، سخت مشغول شدند؛ و به یک چشم به هم بر زدنی، قلّه ی کوه بلند، رو به پستی بِنهاد.
مردم شهر که از این همه تاراج به تنگ آمده بودند، پیِ بردن سهمی از آن معدن سنگ، دل از باغ و زمین کَنده، کشاورزی خود را به یک سوی نهادند و در آن جای، به کاری سر خود گرم نمودند...
به هر حال، هم اینک، پس از نیم سده، آن قلّه ی مغرور، چنان نیست و نابود شده است که حتی، به خیال کسی نیز نگنجد، که روزی به سَماء، قد برافراشته بوده است! و کنون، مردم آن شهر، علی رغم درآمدهای بسیار، محروم زِ امکان مناسب جهت شادی و تفریح...
پای کوهی، شهری است؛ که در آن، پنجره ای رو به عدالت، وا نیست. مَرکبی خواهم ساخت، خواهم انداخت به راه، دور خواهم شد از این خاک غریب، همچنان خواهم راند، همچنان خواهم خواند؛ «دور باید شد دور، مردِ آن شهر، امیدی به بهبودی اوضاع نداشت. زنِ آن شهر، به سرشاریِ یک خوشه ی انگور نبود. هیچ آیینه ی تالاری، سرخوشی ها را تکرار نکرد...»
مَرکبی باید ساخت، همچنان باید راند، همچنان باید خواند؛ «پای کوهی، شهری است؛ که در آن پنجره ها روی عدالت بسته است...»
تهیه و تنظیم: علی اصغر کلانتری