شناسه : 21907871


روز اول مدارس شد دوباره تو آبادی سر و صدای کودکان و نوجوانان و جوانان مکتب و مدرسه بلند شد.........

    روز اول مدارس شد دوباره تو آبادی سر و صدای کودکان  و نوجوانان و جوانان مکتب و مدرسه بلند شد. مکتب و ملا و چوب و فلک هم دوباره به کار شد تا اگر کودک بازیگوش خطای کرد اصلاحش کنند و «ابجدخوان» گردد. اما نوجوانان مدرسه از این قاعده مستثنی بودند! «ممل» قصه ما خوشحال و راضی از این که «حسنی» که یک جوانی بود به مدرسه می رود؛ اما حسنی بی میل مدرسه می گفت: مدرسه و درس چه فایده برای من دارد! اصلا علم بهتر است یا ثروت! او می گفت: اول کار و بعد حین کار درس هم می خوانم.
    حسنی می گفت «معدن آباد» حقوق خوب می دهد، اول در آنجا با پارتی مشغول کار می شوم و بعد، سر فرصت درس را ادامه می دهم. این بود که جوانان معدن آبادی علاقه ایی به کار نداشتند. 
   یک روز «ممل» به «آقاتقی» گفت و آقاتقی که پیر ده و راهنما و مرشد بود گفت: بگذار تا حسنی هر آن گونه که می خواهد خیر و صلاح خود را عمل کند؛ شاید برای او بهتر است که اول مشغول به کار بشود تا مشغول به تحصیل؛ ولی کاش جوانان آبادی به فکر تحصیل بودند تا از این راه به عمران و آبادانی کمک کنند.